تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
بيگى را همراه برده ، در خارج شهر به آنها گفته من مىروم شيراز ، هركدام همراه من مىآييد فبها ، و الا اگر برگشتيد به شهر و بروز داديد يكىيكى را خواهم كشت . آنها به قيد قسم همراهش مىروند . شب ساعت سه و چهار خبر به مرحوم ديوان بيگى رسيد . زمستان هم بود . فرستاد درويش بك صارم نظام كه با ما انس و رفاقت داشت و خيال داشتيم همشيرهء او را براى ميرزا محمد شفيع بگيريم آمد . فردا صبح با ده پانزده سوار رفتيم او را برگردانيم به خيال اينكه قهر كرده . آن روز رفتيم تا چهار از شب رفته از هركس پرسيديم خبر و نشانى ندادند . گفتند در قريهء سرنجيانه كه يكى از دهات ييلاق است آنها را ديده‌اند . در آن وقت شب آنجا رفتيم . اهل ده ترسيدند ما را راه نمىدادند . برف در زمين و شب مهتاب بود صفا داشت . ناچار در آن قريه اقامت كرديم . فردا باز مسافتى رفتيم اثرى معلوم نشد . مأيوسانه برگشتيم به شهر . حال گريه و شيون غريبى به اهل خانه دست داد و حال آنكه مسأله‌اى نبود سفر رفتن . خودم تا چهار روز در هر نقطه مىنشستم اشك چشم سرازير بود . مخصوصا فراموش نمىكنم در دار الحكومه در منزل منشىباشى پيشكار آنجا نشسته بودم ، هر قدر مىخواستم خوددارى كنم ممكن نبود ، اشك بىاختيار سرازير [ مى ] شد . بعد از چند روز از گلپايگان خبر رسيد كه عازم شده براى شيراز و خدمت معتمد الدوله ، قدرى خيالات آسوده شد .

يك برهء قربانى

مرحوم ديوان بيگى عريضه به حسام السلطنه نوشت كه يكى از بره‌هاى قربانى از بىعلفى فرار كرد و رفت به شيراز و دو نفر ديگر را توجهى بفرمائيد . به رسم على الحساب نوشته بود به مؤيد الدوله سالى نفرى دويست تومان به آنها بدهد .

مشير ديوان و معتمد

بعد ميرزا يوسف پسر بزرگ مرحوم ميرزا محمد رضاى وزير كه مشير ديوان حاليه است كه پدرش مرحوم شده بود با مرحوم ميرزا عبد الغفار خان معتمد