تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١

گم كردن راه

به هر جهت آن روز كه از كرمانشاهان حركت كرديم به منزل اول رسيديم . هوا منقلب شد و برف مىآمد . چون مرحوم معتمد و مشير ديوان هر دو شكارى بودند و اين منزل بسيار جاى بد كثيف بد همه چيزى بود اعتنا نكردند به اين برف . كولاك شد و بوران و دمه كرد . اين جمعيت كه چهار صد سوار بوديم همديگر را گم كرديم . مخصوصا ما با نوكرهاى خودمان راه را گم كرده و همه خود را باختيم . من نزديك به گريه كردن شدم . فتاح نامى از نوكرهاى ما كه سفر كرده و قديمى بود من به او فحش دادم . در نهايت درشتى به من حالى كرد پاى جان است ، وقت استيلا و برترى و آقائى و نوكرى نيست . تا حوالى غروب به اين درد مبتلا بوديم كه هوا كمى ملايم شد و به صداى سگ آمديم تا رسيد [ يم ] به جائى [ كه ] ديگر جاى پاى اسبها معلوم بود ، رد آنها را برداشته به صعوبت آمديم و رسيديم به منزل ، وارد كردستان شديم . منشى باشى از ترس وزير كه عمل پيشكارى را از او خواهد گرفت دو دستى مرحوم ديوان بيگى را چسبيد . لابد مشير ديوان خشنود ازين رابطه نبود .

بستگى با معتمد الدوله

به هر جهت آن سال 1294 به كجدار و مريز گذشت [ 35 ب ] . حشر غالب ما با پسر منشى باشى بود . او هم بواسطهء مرجعيت و كار اهميتى پيدا كرده بود . مؤيد الدوله تعزيه خواند .

سال 1295

نامزدى

در اول سنهء 1295 ما هم با پسر منشى باشى طاق نمائى بسته بوديم . دل خوش به آن بودم . مرحوم ميرزا محمد شريف اخوى در شيراز شيرينى خوران زرين تاج خانم دختر فتح اللّه خان را كه فتح اللّه خان در شيراز بود براى من در آنجا تهيه ديده و مشاراليها را براى من نامزد كرده بود ، در اين تعزيه اين خبر رسيد . كانه سلطنت دنيا را به من داده‌اند . زيرا من در خط جاه‌طلبى بودم . اين دختر مادرش خورشيد لقا خانم عيال مرحوم معتمد بود . على خان برادرش كمال خصوصيت را با من داشت ، و من
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 111 | ميرزا حسين خان / ايرج افشار و محمد رسول دريا گشت