تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
كويك محمد صفر و دراجى و طايفهء لر و كلاه‌گر را رقم صادر كرده بود . ما سه برادر را هم سپرده بود به مؤيد الدوله . هرروز به در خانه مىرفتيم و من با اعيان زادگان كه دربخانه روزها به سلام مىآمدند مأنوس شده با آنها دست مرافقت و موافقت دادم ، من جمله ميرزا تقى خان معتمد حاليه و ميرزا محمد على خان برادرش ميرپنج و على خان والى زاده شوهر همشيرهء آنها و پسران مرحوم ميرزا اسمعيل سررشته‌دار و غيره . ميرزا محمد خان پسر منشىباشى كه پدرش پيشكار مستقل بود ، پسرش هم منشى مؤيد الدوله و وزيرزادهء كردستان و داراى اهميت بود .

سوارى

اين ميرزا محمد خان با ما خيلى مأنوس بود . اغلب باهم بوديم . سوار مىشديم صحرا مىرفتيم ، مهمانى مىرفتيم ، او را مهمان مىكرديم ، رفيق حجره و گرمابه و گلستان بوديم . روزهاى سوارى مؤيد الدوله حتما با او سوار مىشديم ، باز روزها يا با ميرزا محمد خان يا خودمان سوار مىشديم . ديگر شبها خودم هم بىهمراهى اخوان مىگفتم اسب زين كنند [ 34 ب ] و با چند نفر سوار مىرفتيم به گردش . به همين ترتيب بوديم . مخصوصا ماه رمضان خوش گذشته و تمام اين مدت را نمىتوانم بگويم خوش بوده جز خيال سابق الذكر .

شيراز رفتن ميرزا محمد شريف

در شهر رمضان اين سال ميرزا محمد رضاى وزير مرحوم شد . در ماه شوال يك روز صبح در حمام بودم مرحوم ميرزا محمد شريف اخوى با اينكه به من خيلى مسلط بود و قدرت داشت و من هم نهايت احترام ازو مىكردم ، ديدم به وضع احترام و بيگانگى با من حرف مىزند . من ملتفت نشده اظهار بندگى و تشكر كردم بعد رفتم بيرون ، به رسم معمول در خانه رفتيم و برگشتيم ، ناهار خورده به خيال خود بوديم . گفتند مرحوم ميرزا محمد شريف سوار شده به صحرا رفته شب برنگشت ، اسباب وحشت شد . آخر الامر معلوم شد تهيهء مختصرى ديده و سيزده اسب از طويله با اسباب برده ، نوكرهاى خودش را و چند نفر نوكرهاى مرحوم ديوان