و پرستش هميشه مواظب و مراقبند . اين تويى كه به دوستان صميمى اعتنا نكرده ، و آنها را به يك نظر تحقير تماشا مىنمايى . »
برگشته ، ديدم همان جوان بيچاره را ؛ خجل شده ، سر به زمين افكنده . گفتم :
« شما درين ساعت كجا بوديد ؟ »
گفت : « من وعده داشتم و مهمان شوهرت بودم كه امشب ، به اتفاق به سيرك برويم ؛ حال كه آمدم ، او رفته بود . آمدم ترا ديده ، بروم . اينست كه مىبينيد درينجا ايستادهام ؛ و خوب به موقع رسيدم ، اگر قبول كنى مرا و دوستى مرا . »
من با يك ضعف و بيچارگى ، سرم را حركت داده ، گفتم : « افسوس كه من بدبختم و درين تنگناى بدبختى ، كسى را نمىبينم كه شريك و سهيم با من باشد . نه ! نه ! من نمىتوانم دوستى درين عالم براى خود بشناسم ، جز قبر ؛ و پناهى داشته ، جز مرگ . »
يك نالهى وحشتناكى كرده و گفت : « آه ! آه ! تو مىروى بميرى ؟ تو مىخواهى بميرى ؟ نه ! نه ! تو نبايد بميرى ؛ تو بايد سعادتمند باشى ؛ تو بايد زنده باشى ؛ تو بايد آزاد باشى ! »
يك نگاه مأيوسانه به او كرده و گفتم : « به چه حق شما [ من ] را از حق ، [ 66 ] از مرگ منع مىكنيد ؟ من كه پدر ندارم . من كه مادرم دوستم ندارد . من كه شوهرم از دستم رفته . من كه تنها و بىكس درين عالم بايد زندگانى كنم . من كه هيچكس دوستم ندارد . من كه تمام عالم با من ضد ، معاند ، دشمن هستند . آيا حق ندارم بميرم و ترك كنم اين زندگانى پرزحمتى كه شروع كردهام ؟ »
گفت : « من به چه حق تو را منع مىكنم ؟ سؤال غريبى است ! به من درست نگاه كن و ببين چشمهاى من از شدت گريه ، سرخ و متورم شده . عمر و زندگانيم از عشق و نااميدى ، تلخ شده . من كه مىروم بدهم عمر خودم را در راه تو لحظهبهلحظه ، و خون خودم را قطرهبهقطره ، آيا من حق ندارم تو را براى سعادت و نيكبختى خودم از مرگ منع كنم ؟ چرا بميرى ؟ تو جوانى ؛ تو خوشگلى ؛ تو متمولى . نه ! نه ! زنده بمان و تلافى كن تمام ناملايمى كه با تو مىكنند . »
من دست خود را به طرف پيشانى خود برده و گفتم : « آه ! آه ! مرگ ! مرگ بيا ! بيا و مرا از مجادلهى ضميرم مستخلص كن ! »
قدمى به طرف [ من ] برداشته ، دست سوزان مرا در دست يخ كردهى خود نگاهدارى نمود و گفت : « يك كلمه بگو و جان مرا خلاص كن . بگو كه تو عشق مرا رد مىكنى . بگو كه تو مرگ مرا مىخواهى . بگو كه درين تنگناى زندگانى ، به محبت من احتياج ندارى . »
با يك حرارتى اين كلمات را بيان نمود كه من سراپاى مرتعش شده ، عاجز از جواب شدم . مىبينم كه در من دو چيز صورت وقوع پيدا كرده : يكى انتقام و يكى محبت . دست خود را آهسته پس كشيده و گفتم : « من به شما حال نمىتوانم جواب بدهم ؛ صبر كنيد . »
گفت : « پس قسم بخور به خون پاك پدرت ، كه قصد كشتن و تلف كردن خودت را
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 83
مساهمون: تاج السلطنه
ص٨٣