به من داد . من هم مجبور به سكوت شده ، نفس نمىكشيدم ؛ و تمام شبانروز و ساعات عمر را ، تنها و در زحمت بودم . منتها در بيست و چهار ساعت ، شوهر من دو ساعت به خانه مىآمد ؛ و آن دو ساعت هم ، دل درد داشت . يك نفرت فوق تصورى نسبت به او در من توليد شد ، و تمام اين زندگانى را سراسر غيرقابل و خستهكننده مىديدم . بعد خواستم خود را مشغول كنم : روزها و شبها كه تنها بودم ، لباسهاى فاخر اعلا ، ارسىهاى قشنگ ، بعضى جواهرات كوچك كه به نظر خودم حقير مىآمد آورده و « لاتار » مىگذاشتم . به اسم هر كنيزى كه بيرون مىآمد ، به او مىدادم .
تنها درين خانه ، دلخوشى من به دايهى خودم بود كه مرا مشغول مىكرد . گاهى قصه مىگفت ، گاهى حكايت مىكرد . و از سوء بدبختى ، مادرم با اين دايه ميل چندانى نداشت و عدم مهر مرا به خودش ، از تحريكات دايه تصور مىكرد ؛ در حالتى كه از بچگى و نافهمى طفوليت بود . بالاخره ، به هزار تحريكات خارجى ، ما را مجبور كردند كه او را از منزل خارج كنم . اين تنها دلخوشى هم از من سلب شد و راه نفسم بريده ، در يك بحر نااميدى و حيرانى دچار و غرق بودم ، كه از مرگ چيزى بهتر و شيرينتر نمىشناختم .
بالاخره ، غرور جوانى و نافهمى طفوليت و اين تحقيرى كه از طرف شوهرم مىديدم ، مرا متمايل به طرف اين جوان نمود ؛ و مرور زمان هم بر اين كار كمك و همراهى كرد . بالاخره ، من به او گفتم كه : تو را دوست مىدارم . و كمكم ، محبت او در من رو به ازدياد گذاشته ، و تمام دردها و اندوههاى مرا بر طرف نمود . دل شكستهى پژمردهى من ، به بهار عشق و جوانى و طراوت تازه يافته و به كلى غم و غصه روى تافته . به همين ديدن او و شنيدن كلمهى محبتآميزى ، چنان غرق سعادت و مسرت بودم كه دنيا و هرچه درو بود فراموش كرده بودم . صبحها كه از خواب برمىخاستم ، به اميد ديدار عصر ، روزم با كمال آزادى و خوشى مىگذشت . عصرها كه حسب الرسم به قدر ده دقيقه او مرا ملاقات مىكرد ، خوشبختترين مردم بودم . و تنها هم به خيال اينكه او آمد و به من داد دستمال خودش را يا كاغذى يا عكس يا . . . « 52 » را مغرور بودم .
و اشيايى كه ازو داشتم ، از خود جدا نمىكردم ؛ و هميشه آنها را با شيئى جاندار تصور كرده ، مخاطب قرار مىدادم .
ديگر شكايتى از شوهر نداشتم و ابدا دلتنگ از نبودنش نبودم ؛ بلكه برعكس ، اگر برحسب اتفاق ساعتى مىآمد ، خيلى مايل بودم زودتر برود . زيراكه احتياج داشتم تنها باشم و به كسى كه عشق دارم فكر كنم . ديدم از تمام عالم ، هيچ نمىخواهم جز او ؛ و به هيچچيز تسلى پيدا نمىكنم جز به ديدار او . اين مرحمى كه موسوم به عشق است ، مثل برفى مىماند كه قطعهى كوچكى از قلهى كوه جدا بشود . هرچه رو به سقوط بگذارد ، زيادتر مىشود ؛ تا اينكه ، اين ذره « 53 » وقتى كه به زمين رسيد ، به همين بزرگى
هامش
( 52 ) - يك كلمه خوانده نشد .
( 53 ) - اصل : زره .