من هم به كلى مرا مطلق العنان گذاشته بود و راهى كه از منزل من به منزل او بود ، مسدود كرده بود . و اين زندگانى آزاد خودسرانه ، در عوض اينكه مرا مسرور بدارد ، محزون كرده بود . چون ، تنها و فقط به راهنمايى افعال ، درين درياى خطرناك پرطوفان بايد بحر پيمايى نمايم . و من هم طفل خردسال ؛ طفلى كه هنوز قابل توجه است ؛ طفلى كه به كلى از سبك زندگى عارى و متوارى است ؛ طفلى كه قابل فريب است .
با اين خيالات درهم برهم ، خوابم برد . آن بىمبالاتى زمان طفوليت بر فكر و عقل غلبه كرده ، يك وقت بيدارم كردند و ديدم تقريبا صبح است و شوهرم آمده . من از او استفسار كرده ، تفصيل را پرسيدم . ديدم چند كلمه درهم برهم به من جواب داد ؛ خستگى و كسالت را بهانه كرده ، خوابيد . من هم دوباره خوابيدم . صبح كه بيدار شدم ، حسب الرسم شوهر خود را در پيش خود نديدم . سؤال كردم : كجاست ؟ گفتند : خيلى صبح زود رفته بيرون . اين خلاف رسم و عادات را من خوب ملتفت شده ؛ ليكن اهميتى نداده ، به روى خود نياوردم . مشغول نواختن پيانو شدم كه عشق غريبى داشتم به تصنيف تازه [ اى ] كه معمول [ 64 ] شده بود .
تقريبا ظهر شوهرم آمد ؛ ليكن ، رنگ خود را باخته و يك آثار اضطراب [ و ] زحمت فوق العاده درو مشهود بود . من سؤال كرده ، پرسيدم : « شما را چه مىشود ؟ » گفت : « دلم درد مىكند . و آمدم به شما اطلاع بدهم ناهار ميل ندارم ؛ و بروم بيرون كار لازمى دارم . »
من يك نگاه پرحسرتى به او كرده ، گفتم : « برويد . ليكن ، درد شما به مرض قلبى بيشتر شباهت دارد . خيلى احتياط كنيد ، خطرناك است ! »
نگاه پرتزلزل [ و ] تفتيش به [ من ] كرده ، ساعتى متردد ماند كه چه جواب بدهد .
بالاخره سرش را زير انداخته ، رفت . من هم چون در تمام ساعات شبانروز با شوهرم مشغول معارضه [ و ] منازعه بوديم ، اين غيبت او را مغتنم شمرده ، هيچ آثار حزن و تأسفى مشاهده نمىكردم ؛ بلكه خوشحال بودم كه [ به ] ميل خود مىخوابم ، ساز مىزنم ، راه مىروم و كسى نيست با من چون و چرايى نمايد . خوب مىديدم كه من آزادى را به همه چيزها ، حتى به زندگانى ترجيح مىدهم ؛ و اطاعت [ و ] انقياد خستهام كرده است . كارگاه قشنگ كوچكى داشتم ؛ نشسته ، مشغول گلدوزى شدم . و اين گل را خيالى مىدوختم ، بدون نقشه . و خوب از عهده برآمده ، مطبوعترين ، عزيزترين ، صنعتهاى خود او را محسوب مىداشتم .
ناگاه ، در باز شد و آن جوان وارد شد . با يك نگاه پرحسرتى به من تماشا كرده ، گفت : « تنها هستيد ؟ »
گفتم : « آرى ! »
گفت : « چه مىكنى ؟ »
گفتم : « گلدوزى ! »
اجازهى تماشا خواست . من هم قبول كردم . در وقتى كه او به طرف من متمايل شد و به كارهاى من تماشا مىكرد ، احساس كردم مىلرزد . برگشته ، يك نگاه عجيبى به او
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: تاج السلطنه
ص٨٠