تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
نكنى . » من قسم ياد نموده و مثل اشخاص مست به روى صندلى افتادم . ايستاده ، نگاه‌هاى پرمحبتى به من نموده ؛ بعد زانو زد و به‌طور تقديس و احترام ، پاى مرا بوسيد . مرخصى گرفته ، رفت . پس از رفتن او ، من به يك انقلاب عظيمى دچار و مبتلا شدم : از طرفى ، از اين كاغذ و كشف اسرار شوهرم بىاندازه محزون بودم ؛ از يك طرف ديگر ، اين جوان و عشق او را آلت انتقام قرار داده ، مىخواستم تلافى كنم . ولى ، جرأت [ و ] قدرت اقدام نداشتم . فكر مىكردم اگر من عشق اين شخص را قبول كنم ، پس از فهم و درك اين مسئله ، من جواب مادر شوهر ، پدر شوهر را چه بدهم . بالاخره ، مصمم شدم كنجكاوى و تفتيش نموده ، اصل مسئله [ را ] بفهمم ؛ پس از فهم ، به مادر و پدر شوهر شكايت كنم . اگر جلوگيرى شد و به كلى اين مطلب از ميان رفت ، من هم تمام وقايع اين جوان را به شوهرم گفته ، او را از منزل خود طرد و خارج كنم . اگرچه برحسب اتفاق ، هيچكس با من مساعدت نكرد و به همين و تيره شوهر من حقوق مرا دزديد ؛ من هم خود را مجبور كنم كه اين جوان را دوست بدارم و تلافى به شوهرم بكنم . و پس از كشف هم اگر كسى از من ايراد كرد ، من تمام تظلمات و عدم اعتنا و رفتار شوهر خود را گفته و برائت ذمه نمايم . به اين خيال طفلانه مصمم و درصدد كنجكاوى برآمدم . اتفاق يا بدبختى ، نمىدانم كدام ، مساعدت كرد و فردا شوهرم از صبح با محبوب عزيزش به تفرج رفتند . من هم به رسم گردش در باغ بيرون رفته ، به همان نشانى كاغذ ، به اتاق رفته ؛ جعبه را باز كرده ، يك عكس [ و ] چند دانه كاغذ به زبان فرانسه پيدا كردم . كاغذها را نتوانستم بخوانم ؛ ليكن ، عكس را برداشته ، آمدم به منزل . بلافاصله ، پيش پدر شوهرم رفته ، شكايت را شروع نمودم و عكس را هم به او دادم . خيلى خنديد و به من گفت : « اين‌ها به واسطه‌ى غرض مغرضين است . شما گوش نكنيد ! فرضا عكس در جعبه‌ى او بود ؛ چه ربطى به استقلال شخص شما دارد ؟ » گريه را شروع كرده ، گفتم : « شب‌ها [ و ] روزها ، هيچ در منزل [ 67 ] نشسته و تمام را با پسر ماژور « 51 » به تئاتر [ و ] گردش هستند . » باز خنديد و گفت : « به اين حرارتى كه شما قصه مىكنيد ، گمان نمىكنم پسر من تقصير بزرگى كرده است . درحالىكه گردش [ و ] تفرج براى جوان‌ها عيب نيست ، و مرد نبايد در خانه مانند زنان نشسته . » من با يك غرور فوق العاده برخاسته ، در قلب و دل خود صد هزار نفرين با خود كردم كه چرا شكايت خود را به كسى مىكنم كه هيچ نمىفهمد درد من چه ، زحمت من كدام است . به منزل آمده ، در كمال دلتنگى به روى زمين افتاده ، شروع به بيقرارى [ و ] ناله نمودم . شكايت را به مادرم كردم ؛ او هم جواب‌هاى پرت خارج از موضوع
هامش
( 51 ) - كذا ( - ماژور ، پسر كنت ) .
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 84 | تاج السلطنه / منصوره اتحاديه (نظام مافی)