كردم . بىاختيار خود را به پاى من افكند ، گفت : « العفو ! العفو ! »
من مبهوت نگاه مىكردم . گفتم : « چه مىگويى بدبخت ؟ چه كردهاى كه عفو مىطلبى ؟ » جواب نداده ؛ در عوض جواب ، دست در بغل كرده ، كاغذ خيلى قشنگى درآورده به من تقديم نمود . و مثل اينكه طاقت بيش ازين تحمل را ندارد ، سر پيش افكنده ، دور شد و براى [ من ] گذاشت يك حيرت و وحشت غيرقابل ذكرى .
كاغذ را با يك سرعت غريبى باز كرده ، چندين مرتبه از سر تا ته مرور نمودم .
اين كاغذ تقريبا ده صفحه بود ؛ و تمام شرح اين مدت را كه به اغواى چه كسى به خانهى من آمده ، و مقصود طرف مقابل چه بود ، و چه قسم اين بيچاره فقط اسباب كار بوده و بعد چه قسم خودش گرفتار و مجذوب شده و حالا به سرحد جنون به من عشق پيدا كرده ، تمام درو درج بود . پس از مطالعه و ملاحظه ، چشمها را روى هم گذاشته و يك مرورى به دورهى شناسايى اين جوان نموده ؛ ديدم تمام آنچه نوشته صحت دارد ، و تمام حركاتى كه درين مدت كرده است و من به نظر بىاعتنايى تماشا كردهام و ساده تصور مىنمودم ، بر خلاف بوده است . آن وقت ، مثل اينكه از يك خواب پروحشتى بيدار شده ، بر خود لرزيدم . خواستم فرياد بزنم ، نفسم يارايى نكرد . رفتم برخيزم ، بىاختيار روى صندلى افتادم و خود را مشرف به مرگ مىديدم . ولى ، در ميان تمام اين انقلابات ، باز خود را نباخته ، با يك عزم ثابتى برخاسته ، كاغذ را پارهپاره ، مفقود نمودم ؛ و مشغول فكر شده ، مىخواستم خود را تسلى بدهم ازين زحماتى كه متواليا درين مدت ، مثل باران بر من بار [ يد ] ه است ، به كلى تمام قواى مرا مضمون ساخته است .
امشب هم شوهرم بر خلاف معمول به خانه نيامد ، و تقريبا نزديك صبح بود كه آمد .
مرا بيدار كرد ؛ ديدم چشمها از گريه ورم كرده ، ولى بىاندازه حالش منقلب است .
از آن ساده لوحى و ضمير پاكى كه داشتم ، نفهميدم او را چه مىشود ؛ تصور نمىكردم اين قسم به سرعت برق عاشق بشود .
پرسيدم : « چرا گريه كردى ؟ »
گفت : « دلم درد مىكند . »
گفتم : « اگر دل درد دارى ، تا اين وقت شب كجا بودى ؟ »
گفت : « همراه شوهر خواهرم به تماشا رفته بودم . »
سؤال را قطع كرده و يك خلجان خاطرى در خود احساس نمودم ؛ و با همين افكار پريشان درهم [ و ] برهم كه به هيچ كجا منتهى نمىشد ، خوابيدم . باز صبح كه بيدار شدم ، او را نديدم . هرچه تفتيش كردم ، چيزى مفهوم نشده و نفهميدم او در چه خطى مشغول سير است . اين تنهايى كه اول مرا مسرور كرده بود ، حال كمكم مرا مضطرب مىسازد ؛ و اين دورى بى جهت در من توليد يك اندوه و حزن بىپايانى نموده است . هرقدر امروز را تفحص كردم ، كليتا شوهرم را نيافتم . نه در بيرون بود ، [ 65 ] نه در منزل پدرش بود ، نه در منزل خواهرش بود . بالاخره ، پس از تفتيشات زياد
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: تاج السلطنه
ص٨١