به من گفتند : « صبح زود با ماژور ، پسر كنت « 50 » ، سوار شده و خارج رفتهاند . من كمكم بيحوصله شده ، خون در سرم به جوش آمده بود . تقريبا غروب بود كه شوهرم آمد ؛ ولى ، خيلى بدحالتر از روزهاى پيش . من بناى مؤاخذه ، داد و فرياد گذاشتم كه :
كجا بودى ؟
به من جواب نداد . زياد كه اصرار كردم ، فرياد زدم ؛ گفت : « هركجا ميل دارم بودم . شما حق تعرض به من نداريد . »
اين كلمه كه هيچ منتظر نبودم ، در من اثر رعدوبرق را نموده ، به جاى خود خشك شدم . پس از لحظه [ اى ] ، راه منزل پدر شوهر را پيش گرفته ، رفتم شكايت شوهر را به او نمودم . خيلى با مهربانى و خوشرويى مرا پذيرفته ، وعده داد كه او را غدغن كند از منزل خارج نشود . به محض برگشتن به منزل ، باز ديدم شوهرم نيست و مفقود شده است .
در همين اوقات تلخى و انقلاب خيال ، كاغذى به توسط پست به من رسيد ؛ خيلى محترمانه و با كمال خيرخواهى شرح ذيل درو درج بود :
« حضور حضرت عليهى عاليهى محترمه ! يك دوست مجهولى عرض و تصديع مىدهد . اولا ، تأسفات صميمانهى غمناكانهى خود را ازين پيشآمد تقديم نموده ؛ بعد ، عرض مىكند : اى ملك سيرت ، فرشته صورت ! حيف تو كه در به دو جوانى و عمر ، دچار خانوادهى نمك به حرام قدر ندانى شدهاى . اين خانواده كه از دولت پدر تو به اين مقام بلند ارجمند و اريكهى سعادت و نيكبختى نزول نمودهاند ، هيچ رعايت خاطر تو را نكرده ، بلكه به تو تحقير مىنمايند . آيا سبب غيبت ناگهانى شوهر پست فطرت را مىخواهى بدانى ؟ سبب اين است كه : او عاشق شده است به « كتى » نام ، يكى ازين دخترهاى رقاصه كه در سيرك بازى مىكنند . و به او معاونت و كمك مىنمايد : ماژور ، پسر كنت ، كه گرگ براق گيتى است . و به او مىبرد كاغذ و هديه : حسين فراش خلوت كه غرق نعمت و احسان توست . اگر صحت اين مطلب را ميل دارى ، تفتيش كن در جعبهاى كه به نمرهى 24 بسته شده است در اتاق خلوت زاويهى تالار مسكونى او ؛ و تفنگ گنجشكزنى نمرهى 20 انگليسى را بخواه . امضاء : دوست مجهول . »
سرم دوران پيدا كرد . يك ورطهى عميقى در زير پاى خود مشاهده نمودم .
بىاختيار اشك از چشمهايم سرازير شده ، قوهى ايستادن از من سلب ؛ چرخى به دور خود خورده ، در روى زمين بىحال افتادم . پس از ساعتى كه قدرى تخفيف پيدا كردم ، برخاسته دستها را به جلو داده ، مثل اينكه چيز موحش را مىروم از خود دور نمايم ؛ و بيخودانه فرياد زدم : اى خدا ! اى خدا ! آيا در تمام اين عالم ، من دوست و صديقى ندارم كه به من كمك و همراهى كند ؟ »
صداى مضطربى از پشت سر من گفت : « چرا ! دوستان تو ، تو را با يك نظر احترام
هامش
( 50 ) - مقصود : « كنت دو مونت فرت » نظم الملك است . وى ايطاليائى و مامور تشكيل نظميه در ايران بود .