شده و قابل فيض جماعتى مىشود . در اول ، اين مرض به فاصلههاى كم و دور انسان را مىگيرد ؛ ولى در اواسط ، خيلى به سرعت و پشت سر همديگر .
دو سه ماهى به همين قسم گذشت . چيزى را كه اسباب سعادت مىدانستم و در اول مسرورانه استقبال مىكردم ، بدبختى عظيمى ديده ؛ و به قدرى خود را در سرپنجهى عشق مقهور و ذليل ديدم ، كه مرگ را سهلتر از نفس كشيدن و زندگانى كردن مىديدم . تمام سراپاى وجودم آتش گرفته ، مىسوخت . تمام بدنم ، اتصالا در يك لرز عصبانى محصور ؛ به كلى از خواب [ 68 ] بازمانده ، جز گريه علاجى نداشتم . بالاخره جرأت كرده ، پس از سه ماه كاغذى به او نوشتم . شرح حال و روزگار خود را درو درج كرده ، فردا كه به ملاقات آمد ، كاغذ را به او دادم . و اغلب اين ملاقاتها در حضور شوهرم بود و هيچ وقت درين دو سه ماه ، دقيقه [ اى ] ما تنها يكديگر را ملاقات نكرده ؛ بلكه خود هم طالب ملاقات بدون ثالث نبوديم . برحسب اتفاق ، آن روز فرصت دادن اين كاغذ را كردم .
باب بدبختى را به روى خود گشوديم . اين بدبخت ، به واسطهى اعتماد و يگانگى كه با دوست خودش داشت و در واقع اين عشق را ازو مخفى مىپنداشت ، كاغذ را بلافاصله و مستقيم به او ارائه داده ؛ آتش حسرت و غيرتى در كانون سينهى او مشتعل مىسازد .
و اين بيچاره هم ، تمام را بدون كموزياد ، بهطور راپرت به پدر شوهر من گفته ، او را به شكلى منقلب مىسازد . از طرف پدر شوهر من تأكيد شديدى شد كه اين قوم عزيز من مرا ملاقات نكند ؛ و به كلى از من دور و جدايش ساختند .
دو سه روزى گذشت ؛ من او را نديدم و هيچ وسيله [ اى ] هم براى فهم اين كار نداشتم . بالاخره ، يك روزى در منزل يكى از همشيرههاى خود ، او را ملاقات كرده ؛ شرححال به من گفت و قراردادى گذاشتيم كه نوشتجات ما به يكديگر برسد و از حال هم مطلع مسبوق باشيم .
درين انقلابات ، شوهر عزيزم هم به حال خودم دچار شد : محبوب عزيزش به طرف روسيه مسافرت كرد . ما هم به شميران رفتيم ، و مجبورا هر دو با يك دلى غرق خون ، اتصال باهم بوديم . نه او و نه من ، ابدا اظهار درد و المى نكرده ، خودى به آن راهها نمىزديم . من خيلى زود عادت كردم كه صبور باشم و ابدا كارى نكنم كه اين حرف را اثبات كنم ؛ بلكه اگر ملاقاتى هم دست مىداد و اتفاق ما را در يك جا جمع مىكرد ، من كناره كرده ، عشق خودم را هم در پهلوى دردهاى علاج ناپذير گذاشته ، در قلب مخفى [ و ] مستور مىنمودم . ليكن ، هيچ دقيقه [ اى ] نمىگذشت كه هزارها آه پىدرپى نكشيده ، چندين بار قلب خود را لرزان نديده باشم . و بالمره ، از اجتماع و مردم گريزان بوده ، گوشهى تنهايى را به تمام تفرجات ترجيح مىدادم . و به درد عشق مأنوس شده ، از زحمت لذت مىبردم و هيچ درصدد تخفيف هم برنمىآمدم ؛ چون اشتغال خوبى بود و مرا قانع كرده بود از بسا چيزهاى بزرگ .
در مذهب ما خوش نبود عقلپرستى * مجنون شدن [ و ] جامه دريدن مزه دارد
بر مسند عزت همه كس تكيه توان كرد * قانع شدن [ و ] رنج كشيدن مزه دارد