وارد و خيلى ملايم مهربان با من گفتگو را شروع نمود . من هم با او احوالپرسى كرده ، سؤال كردم : « پس شوهر من كجاست ؟ »
اظهار كرد : « در بيرون است ؛ و مرا در پيشگاه شما شفيع قرار داده است . »
ازين صحبتها چيزى مفهوم من نشد ؛ به نظر استفهام به او نگريسته ، پرسيدم :
« چه شفاعتى ؟ مگر او چه كرده است ؟ »
گفت : « هنوز كارى نكرده است كه موجب عفو و بخشايش باشد و شفيع لازم باشد . اين شفاعت براى يك تفرج در خارج است . »
گفتم : « من نمىفهمم . خوبست بىپرده بفرمائيد مقصود چيست ؟ »
گفتند : « اين سيرك كه باز شده است ، نقطهى اجتماع تمام محترمين است و جاى بيقاعدهاى نيست . اجازه بدهيد امشب را ايشان به سيرك آمده ، تماشا نمايند . »
من خجالت كشيده ، سرخ شدم و گفتم : « اجازه لازم نبود . ايشان مختار هستند ؛ در حالتى كه شما خود هم همراه او باشيد و مهمان شما باشد . »
اظهار وجد و شعفى كرده ، گفت : « شما منت بزرگى بر من گذاشته ، و من امتنان خود را به هيچ قسم نمىتوانم عرض كنم ؛ مگر اينكه دست شما را ببوسم . »
و با يك هيجان فوق العادهاى دست مرا گرفت كه ببوسد . من خود را عقب كشيده ، گفتم : « لازم به شكرگزارى نيست . من كارى نكردم كه قابل مرحمت شما باشد . »
اين جوان بىاختيار دستها را به پهلو انداخته ، دو قدمى به عقب رفت ؛ و مدتى طولانى به من نگاه كرد . خون به يك سرعت غريبى به سر و صورتش ريخت ، و با يك لرز عصبانى دوباره دستها را به هم وصل كرده ، گفت : « تو قابل پرستشى ، تو قابل پرستشى ! واى به حال كسى كه جز تو معبود [ و ] منظورى داشته باشد ! »
پس از گفتن اين كلمات ، افتان [ و ] خيزان خود را به طرف در كشيده ، مثل كسى كه مجرم يا گناهكار است ، روى به فرار نهاده ؛ و مرا با يك وحشت و جبنى به جاى خود گذاشت . مدتى سرم گيج ، حالم بد بود و هيچ نمىفهميدم كجا هستم ، چه مىكنم . پس از آن ، يك مرتبه به اطراف خود نگاه كردم . نااميدانه ناله نموده ، گفتم : « آه ! بدبخت ! بدبخت ! » پس از آن ، به اتاق خود رفتم و خود را به روى خوابگاه انداخته ، مثل مريضى كه مشرف به موت است ، دست و پا مىزدم . ازين ساعت و ازين كلمات ، يك بدبختى عظيمى در خود احساس مىنمودم . گاهى به مادرم در عالم خيال لعنت و نفرين مىكردم كه چرا زندگانى آسوده مرا مشوش نموده ؛ و چرا با اينهمه هاىوهوى [ و ] تحميلات ، مرا به بدبختى عرضه كرد . يك ماه هست شوهر كردهام ؛ و تمام اين يك ماه در اضطراب و انقلاب بودهام . آه ! خدايا ! آيا تمام مردم همين قسم زندگانى مىكنند ، يا زندگانى من با سايرين فرق دارد ؟ هر شوهرى همين است ، يا شوهر من اينست ؟
من حق داشتم مضطرب باشم ؛ زيرا كه در منزل پدرم و تحت تربيت مادرم ، تمام زندگانيم ساده و محترمانه بوده است . هميشه ، مطاع بودهام و همه قسم از من رعايت احترام مىشده است و از هر حيث محظوظ بودهام . با اين زندگانى جديد غير آشنا بودم .
در ميان جزر و مد زندگانى عاجز مانده ، مستأصل شده بودم . على الخصوص كه پدر شوهر
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: تاج السلطنه
ص٧٩