تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
شوهر خواهر هم بىاندازه علاقه داشت . نقشه‌ى مرتبى در پيش خود مىكشد . ولى ، اجراى نقشه را از عهده‌ى خود خارج مىبيند و براى اين جنايت و خيانت خود ، شريك و همدستى مىخواهد . هر روز ، من متجاوز از پنجاه شصت نفر مهمان داشتم . تمام زن پدرها ، همشيره‌ها ، اقوام دسته‌دسته به روضه مىآمدند . پس از اتمام روضه كه اين‌ها به منزل من مىآمدند ، برادرها ، قوم خويش‌هاى محرم من ، از بيرون سلام پيغام مىدادند . و اغلب ، زن پدرها داوطلب مىشدند كه ايشان اندرون بيايند و ما آن‌ها را ببينيم . بالاستمرار هم اين جوانك با ايشان بود و خصوصيت را با شوهر من گرم كرده بود و انواع اقسام هديه‌ها براى او مىفرستاد ؛ و آن بيچاره هم در دوستى و به بچگى مىپذيرفت ، و هيچ خيال نمىكرد كه آن‌ها اسباب بدبختى و تاريكى روزگار روشن او هستند . اين جوانى بود تقريبا نوزده ساله ، فوق العاده خوشگل و خوش صورت ، خيلى مؤدب و مهربان ، تحصيل كرده ؛ و يكى از دخترهاى اتابك هم نامزد و عقد كرده‌ى او بود . در مواقعى كه اين جوان به منزل من مىآمد ، من احساس مىكردم رفتار او طبيعى و ساده نيست ، آن قسمى كه سايرين راست . و هر وقت چشم‌هاى من با چشم‌هاى او تصادف مىكرد ، يك فروغ غير طبيعى از آن‌ها ساطع ، و اضطراب آشكارا محسوس بود . ليكن ، من نمىفهميدم ؛ درصدد فهم مطلب هم نبودم . اين آمد و رفت‌ها به كلى بىنتيجه بود . زيراكه من و شوهرم آنى از هم جدا نمىشديم و در تمام اين ملاقات‌ها ، شوهر من همه‌جا با من بود ؛ و من هم هيچ وقت تنها از اين جوان پذيرايى نمىكردم ، زيراكه خجالت مىكشيدم و قدرت تكلم با مردى غير از شوهر خود نداشتم . اگر برحسب اتفاق هم وقتى او به منزل من مىآمد كه شوهرم نبود ، من معذرت خواسته ، نمىپذيرفتم . كم‌كم ، اين جوانى كه براى هوا [ و ] هوس گمراهى مرا قبول كرده خود را اسباب كار درست كرده بود ، از چند جاى مجروح شد و يك عشق شديدى نسبت به من پيدا كرد . تا حال اگر براى ديگران آلت كار بود ، امروز براى خود مجدانه مشغول كار است . ليكن ، نتيجه نمىبرد و جز زجر و زحمت چيزى عايدش نمىشد . بالاخره ، خسته مىشود و به همدست رفيق خودش از نزديكى و معيت شوهر من شكايت مىكند . آن رفيق شفيق مهلت مىخواهد كه نقشه‌ى صحيحى ترتيب بدهد . درين بين‌ها هم طبيعت با آن‌ها مساعدت كرده ، نقشه‌ى آن‌ها را مرتب مىكند : يك دسته رقاص و بازيگر از روسيه به ايران « سيرك » باز مىشد . پس ، ازدحام [ و ] اجتماع غريبى كرده ؛ در ظرف يك هفته ، اين دو دختر زشت بدگل محاصره شدند از عشاق كه تمام اعيان اشراف مملكت بودند . و اين‌ها وجود اين دخترك را مغتنم شمرده ، او را اسباب تشريفات مقاصد خود قرار مىدهند . و باهم متحد مىشوند كه شوهر مرا به هر وسيله‌اى هست ، به محبت اين دختر ترغيب [ و ] تحريص نموده ، او را به او مشغول كنند . اولا ، شرحى تعريف [ و ] تمجيد او را نموده ، خود را عاشق اين دختر جلوه مىدهند . پس از آن ، او را تحريك مىكنند كه به همراه خود به سيرك برده ، [ 63 ] دختر را به او نشان بدهند . يك روزى ، عصر من در حياط مشغول قدم زدن گردش‌كنان بودم . ديدم قوم من