تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
درشت . هر حركتى مىكرديم ، بر خلاف و برضد . من داخل يك زندگانى پرزحمتى شده بودم ، و به كلى آن آسايش‌هاى منزل مادر [ و ] پدر از من دور شده بود . گاهى در زير بار زحمت و اندوه ، بيچاره [ و ] عاجز شده ، و در يك اتاق تنهايى مشغول گريه مىشدم . ساعات شبانروز ، من با اين شوهر خود در مجادله ، بل مخاصمه بودم . نه اينكه من باعث بروز [ و ] ظهور اين انقلاب بشوم ؛ نه ! خدا را به شهادت مىطلبم ، در من تقصيرى جز غرور نبود . بلكه ، او باعث تمام اين حركات بود . زندگانى ما مركب بود از دلتنگى ، گريه ، كتك كارى . از چه ساعت ؟ از شب اول و ساعت اول زندگانى . و مفسد و آنتريك كن تمام اين وقايع ، دده‌ى سياهى بود كه پس از فوت مادر شوهر من ، پرستار اين بچه بوده است . مثلا : اين طفل را مجبور مىكرد در حضور من ، با كنيزها كتك كارى كرده ، شوخى آن‌ها را ببوسد . زيراكه ، مىديد من ازين بابت فوق العاده دلتنگ مىشوم . يا اينكه : او را مجبور مىكرد هيچ از بيرون به اندرون نيايد و در همان بيرونى منزل كند . و اگر باز از ترس پدرش در بيرون نماند ، اين بچه را به اتاق خودش برده ، در بغل خودش مىخوابانيد . و اين سياه نه اينكه با من طرف باشد ؛ نه ! بعدها كه فهميدم ، اخلاق اين دده هميشه فساد بوده است و عاداتش توليد زحمت مردم . بيست روز تقريبا از عروسى من گذشت و محرم پيش آمد . پدر شوهر من در دهه‌ى اول روضه‌خوانى معظمى داشت . من خيلى خوشحال شده بودم كه يك اشتغالى درين دلتنگىها پيدا كرده ، فرصتى براى گريه پيدا مىكنم . زيراكه در روبه‌روى كسان خود ، گريه نمىكردم و نمىخواستم بدبختى من شيوع پيدا كند ؛ زيراكه خيلى پرغرور بودم . در محرم ، من لباس آبى رنگ پوشيدم و هرروزه سراپاى خود را غرق جواهر كرده ، با انواع زينت‌هاى قشنگ به روضه مىرفتم . فاميل شوهر من به‌اضافه‌ى فاميل خودم و دختر اتابك ، همه روزه بودند . تقريبا يك عيش بزرگى براى من بود ، كه از دست زحمت‌هاى داخل به تماشاى خارج خود را تسكين بدهم . لازم است از بدجنسى نوع بشر و از دسيسه‌كارىهاى خانه‌خراب‌كن اين مردم ، شرحى به شما بنويسم . اين شوهر من چهار خواهر داشت ؛ دو خواهر از خاله‌اش ، كه قبلا زن پدرش بوده ، بعد فوت مىشود ، كه هر دو در خارج تهران ، يكى در ارومى و ديگرى در ماكو ، شوهر داشته . يك خواهرش كه از مادر خودش بود ، عروس اقبال السلطنه . و خواهر ديگرش هنوز شوهر نكرده ، در خانه [ 62 ] بود . پسر اقبال السلطنه كه معظم السلطنه ناميده مىشد ، خيلى در ميان فاميل زنش مطبوع و محترم بود . در زمانى كه مرا براى شوهرم شيرينى مىخوردند و من هشت ساله بودم ، يك عكس مرا در آن زمان انداخته ، براى شوهرم مىفرستند . اين عكس را تمام فاميل ديده بودند ؛ زيرا كه من هشت‌ساله و قابل حجاب نبوده‌ام . در همان زمان ، اين شخص در خود علاقه‌اى نسبت به من احساس مىنمايد . هرقدر من بزرگتر مىشوم ، علاقه‌ى اين جوان بزرگ مىشود ؛ تا اينكه مرا عروسى مىكنند . حال كه من در خانواده آمده‌ام ، اين بدبخت تمام همتش را مصروف به اين نموده است كه بين من و شوهرم الفتى توليد نشود ؛ و ازين راه ، او شايد به مقصودى كه دارد موفق شود . شوهر من هم بچه و قابل فريب بود ، و به اين