تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
كرده‌اند . قلبم فوق العاده مىطپيد و دلم مىلرزيد . اشك‌هايم مثل سيل به صورتم جارى بود . آرى ! مردم به من خوشبخت مىگويند ، زيراكه با اينهمه عزت و هياهو و ثروت مرا به شوهر داده‌اند . خانواده‌ى خيلى معظمى ، مفتخرا مرا با كمال اشتياق و آرزو پذيرفته‌اند . فوق العاده خوشگل و مطبوع ، داراى حقوق گزاف و اميدوار به آينده ، اول جوانى ؛ اما ، در تمام اين سعادت‌هاى ظاهرى و خوشىهاى سطحى ، من بيچاره بدبخت‌ترين مخلوق هستم . نگاهدارى اين سعادت ، منوط به سعى و عمل است . سعى و عمل ، نتيجه‌ى اتحاد است . اتحاد ، از چه‌چيز ايجاد مىشود ؟ از محبت . محبت از چه توليد مىشود ؟ از عقل . عقل از كجا تكميل مىشود ؟ از علم . اين طرف و شوهر عزيز من ، يك بچه‌ى خودسر خسته‌كننده‌اى است . پس ، من بدبختى را روبه‌روى خود معاينه مىديدم ، و خوب حس مىكردم كه عاقبت و خيمى را بايد منتظر باشيم . روز به همين قسم گذشت . عصر مرا به مجلس مهمانى و دعوت بردند . مثل برليانت‌ها در خوشگلى مىدرخشيدم و فوق العاده اسباب توجه و تحسين شده بودم . و من در دل دعا مىكردم : اين دو سه ساعت عصر ، به‌قدر روز محشرى طول پيدا نمايد و من دوباره به منزل خود نيايم و دچار حركات وحشيانه و محبت‌هاى مستهزهانه‌ى شوهرم نشوم . اما ، هرچه را انسان بخواهد نمىشود و طبيعت تخطى [ و ] تجاوز از محور خود نكرده ، آنچه را ميل دارد مىكند . شب شد و ما دوباره به منزل مراجعت [ 61 ] كرديم . شوهرم مشغول بازى بود . كاغذ پاره‌هاى فراوانى در جلو ريخته و ديو كاغذى مىساخت . تخت درست مىكرد . شاه وزير ترتيب مىداد . اگرچه اين بازى كودكانه و بدون غرضى بود . ليكن ، من به محض ديدن اين بساط ، مثل برق زده به جاى خود خشك شده و در روى يك صندلى افتادم . تصور كردم اين اساس را برضد من فراهم كرده ، و اين شاه كاغذى كه به صورت ديو ساخته ، گوشه‌اى از خانواده‌ى من زده . كم‌كم ، اين خيال به قدرى در من مؤثر افتاد كه تصور مبدل به يقين شد . با كمال حزن ، دايه‌ى خود را صدا كرده ، گفتم : « ببين ممه جان ! پدر و خانواده‌ى مرا توهين مىكند و به من ازين راه زحمت مىدهد . چرا روز اول عروسى و اول مرحله‌ى زندگانى ، اين حيوان مرا مىرنجاند ؟ » گريه را شروع كردم و به اتاق ديگر رفتم . كسانى كه همراه من بودند ، به اتاق رفته ، او را ملامت كرده و كاغذها را پاره كرده ، دور ريخته ؛ و ما را آورده ، باهم صلح دادند . ليكن ، وقتى كه رفتم او را براى آشتى ببوسم ، خوب حس كردم كه مىميرم . دو سه روز گذشت ، و هر دقيقه من يك زحمت تازه مشاهده مىكردم . مثلا : اين شوهر عزيز من ، پس از غذا خوردن ، دست و دهان چرب خود را نمىشست . و مخصوصا اگر من به او مىگفتم : خوب نيست دست نشوئيد ؛ با من لج كرده ، چربىها را با پرده‌هاى مخمل پاك مىكرد . سر خود را شانه نمىكرد . لباس عوض نمىكرد . هميشه ، مخالف عقيده و سليقه‌ى من بود . اگر من به او مىگفتم : نظيف باش ؛ كثيف بود . اگر مىگفتم : آرام باش ؛ شرارت مىكرد . هرچه من به او مىگفتم ، برعكس اقدام مىكرد . فورى و بدون فراغت ، زندگانى ما از روز اول به دوئيت شد . هرچه صحبت با يكديگر داشتيم ، تمام خشن و