بعضى از خانمها درك كرده ، فورى اطلاع دادند پدر شوهر من [ 60 ] از به دو امر دلتنگى در ميان باشد . فورى پس از شام ، دست داماد را گرفته ، با شاهزاده جهانسوز ميرزا پسر فتحعلى شاه به منزل من آمده ، به اصطلاح : ما را « دستبهدست » دادند . يك قدرى توقف نموده ، شيرينى [ و ] شربت صرف كرده ، مطربها و مهمانها آشوب و ازدحامى كرده ، جنجال غريبى برپا نمودند .
پس از ساعتى ، آنها برخاسته رفته ؛ و تمام مهمانها يكيك آمده ، خداحافظى كرده ، مبارك باد گفته ، رفته . من و داماد تنها مانديم . سجاده [ و ] آفتابه لگن آوردند .
ما هر دو برخاسته ، وضو ساخته ، نماز شكرانه به جاى آورديم . پس از آن ، مشغول صحبت شديم . در همان كلمهى اول ، محسوس شد كه شوهر من بچه است و تمام حرفها و صحبتهاى او منحصر به بازىهاى كودكانه است . درين تاريخ ، خيلى قشنگ و ملوس بود . من هم پس ازينكه ديدم اين شخص منتخب شده و مال من است ، خود را حاضر كردم او را دوست بدارم . و مىديدم ازو منزجر و فرارى نيستم ؛ بلكه ، واقعا محبت به او دارم . اگرچه يك عشق شديدى نيست ، اما يك محبت خوبى است ؛ و شايد اگر مىفهميد ، اين محبت منجر به عشق مىشد و اسباب سعادت هر دو بود . ابدا عشق من به او اشكال نداشت ؛ چون يك دختر جوان سيزده سالهاى با يك قلب پاك و ضمير مطمعى ، خيلى زود قبول مىكند عشق و انس را . اما ، بدبختانه راه اين سعادت را ندانست و همان از روز اول مرا از خود منزجر و دور كرد .
فرداى روز عروسى ، « پاى تختى » بود ؛ و مهمانى آن روز را در باغ داده بودند .
ليكن ، من در منزل خود بودم و شوهرم هم پيش من بود . هر دو بچه و جوان بوديم ، و هر دو در كمال عزت و بزرگى اين زندگانى محقر را پيموده بوديم . هر دو از يكديگر متوقع محبت و احترام بوديم . هر دو مىخواستيم مطاع باشيم . پس ، وقتى كه دو طبع آنقدر با يكديگر مطابق باشد ، ناچار در زندگى دائمى مغايرت زود توليد مىكند . پس ، از همان روز اول ، هرچه صحبت مىداشتيم خصمانه بود . بالاخره ، شروع به بازى ورق كرده ، داماد به من باخت . من هم يكى دو مرتبه بازى را بههم زدم و حركات كودكانه مىكردم . اين مغلوبيت ، [ به ] شوهر عزيز من گران آمده ، و از من از همان روز اول قهر كرده . من هم ازو لوستر [ و ] پرادعاتر ؛ من هم قهر كردم . هركدام به يك گوشهى اتاق نشسته ، مشغول فكر شديم .
آئينهى بزرگى درين اتاق نصب بود و تمام سراپاى من درين آئينه پيدا بود .
من خود را مىديدم فوق العاده خوشگل ، مثل يك ملكه يا يكى از رب النوعها . تعجب مىكردم كه چرا شوهر من زانو نمىزند و مرا تقديس نمىكند ؟ چرا از من قهر مىكند ؟
به چه طاقتى روى از من برمىگرداند ؟ اين مگر انسان نيست ؟ اين مگر چشم ندارد ؟
اللَّه اكبر ! آيا اين قسم زندگانى ، بدتر از مرگ نيست ؟ آيا تمام ساعات عمر من اين نحو خواهد گذشت ؟
ياد مىآورم تمام آن چيزهايى كه از سعادت و عزت و احترام در عمر گذشتهى كوچك خود داشتيم . و بعد مىديدم به اصرار يك نفر ، حيوانى را بر من مسلط كرده ، شريك زندگانى
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 75
مساهمون: تاج السلطنه
ص٧٥