تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
جديت كافى حزن خود را مخفى نمودم . آرايش تمام ؛ و ما را به سراى سلطانى بردند . تشريفات زيادى از هر قسم و هر قبيل مهيا كرده ، خيلى معظم و محترم ما را پذيرفتند . پس از ساعتى كه شيرينى [ و ] شربت صرف شد ، برادرم آمد و خيلى مهربانى محبت كرد . بلكه ، پيش ازين كار مرا بوسيده ، نوازش كرد . ليكن ، ابدا اين محبت‌ها [ و ] ملايمت‌ها تخفيفى در زحمت روحانى من نداد ، و آن هيكل قابل پرستش پدر را از نظر من محو ننمود . شاه به سردر الماسيه رفت . فرمان به آتش بازى داده شد . پس از يك ساعت ، از خانواده‌ى داماد ، دختر همان اتابك و دخترهاى خود امير نظام آمده و اجازه‌ى بردن ما را از حضرت سلطان خواسته ؛ اجازه داده شد . چادر ترمه‌ى سفيدى روى جواهرات بر سر ما انداخته ، چاقچور مخمل سبزى به پاى ما كرده ، بازوهاى ما را گرفته ، به حضور بردند . پس از اينكه پاى برادر را بوسيديم ، با مادر وداع كرده ؛ اولين قدم را به طرف كج‌بختى برداشته ، با معتمد الحرم و خواجه‌هاى زياد تا درب كالسكه آمده . داماد را حسب الرسم به در كالسكه آورده ، ركاب كالسكه را بوسيده و رفت . ما را هم سوار كرده ، حركت دادند . جنجال [ و ] آشوب غريبى بود . از دو طرف سربازها صف كشيده ، هرچند قدم به چند قدم فاصله ، يك دسته موزيك شروع به زدن نموده . با يك هياهو و احترامات زيادى ما را به خانه‌ى داماد وارد كردند . در موقعى كه مىخواستند از كالسكه بيرون بياورند ، از بس كه كوچك بودم نمىتوانستم . پدر شوهرم مرا بغل گرفته تا در حياط برد و آنجا به دست كسانم سپرده ، رفت . و هيچ نفهميدم كه بايد خجالت كشيد يا اينكه بايد به اطراف تماشا نكرد . جنجالى ديده ، آشوبى ديده ، تماشا مىكردم و به كلى خود را گم كرده ، هيچ نمىفهميدم اينهمه هياهو براى چيست . چند ساعتى گذشت ، و من منتظر نتيجه‌ى اين آشوب بودم كه با من چه خواهند كرد . همين قسمى كه مشغول تماشا و فكر بودم ، خوب حس كردم كه در اطراف من نجواى زيادى مىكنند . بعضىها آثار رضايت و قبول در چهره‌ى خود آشكار مىكنند . بعضىها رو كرده ، كلمه‌ى غيرممكن را استعمال مىكنند . من پرسيدم : « اين‌ها چه مىگويند ؟ » يكى از خانم‌ها پيش آمده و گفت : « به واسطه‌ى مهمان‌هاى زياد و جمعيت محترمين ، داماد اجازه خواسته است [ شام را ] در بيرون صرف نمايد . » اگرچه من اين مسئله را براى خود يك نوع بىاحترامى مىدانستم ، ليكن سرى به رضا حركت داده ، چيزى نگفتم . و پيش خود [ فكر ] مىكردم كه بايد اين شوهر من خيلى جوان باشد ، براى اينكه شام خوردن با مهمان‌هاى خود را كه دوستان موقتى و سريع الزوال هستند ، ترجيح داد به يك دوست حقيقى و يك معاشر دائمى و رفيق خوب و بد . و پيش خود قسم‌ها مىخوردم كه هيچ وقت اين تحقير اول را فراموش نكرده ، صميمانه او را محترم نشمارم . شام آوردند . من به واسطه‌ى انقلابى كه در خود مىديدم ، نتوانستم غذا صرف نمايم . يك قدرى بازى كرده ، خود را مشغول نمودم . اين تغيير حال و انقلاب خيال مرا
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 74 | تاج السلطنه / منصوره اتحاديه (نظام مافی)