من شروع شد . چهار پنج شبانروز ، مهمانى ، ساز ، آواز ، [ و ] موزيك داشته . و مىرفتند با اين هياهو و خوشحالى ، يك زندگانى پرزحمتى را به من تسليم نمايند و مرا داخل در اين تئاتر بزرگ كه نامش عمر و گذشتن شبانروز است نموده ، در واقع به مصائب و زحمات اجير بدهند . من آن نفرت و حسرت را هميشه در خود محبوس مىكردم . ليكن ، شوق يك زندگانى مطلق العنانى مرا از كدورت منع نموده ، تقريبا خود را ازين پيشآمد بر خلاف هميشه راضى خوشنود مىديدم . و جهت اين رضايت ، همه اين بود كه : پس از پدرم ، دنيا براى من تمام و خوشى كلمهى غير معلومى شده بود . زيراكه درين حياطى كه ما را منزل داده بودند ، به اضافهى اينكه محقر و غير قابل زيست بود ، تقريبا حبس بوديم . هيچ اسباب اشتغال و تفريحى نداشتيم ؛ بر خلاف منزل محتشمانهى پدرم كه همه قسم اسباب آسايش و رفاه درو منظور بود . من در حقيقت ، من خود را زنده مدفون مىديدم و خوب فرق اين زندگانى را با زندگانى گذشته احساس مىنمودم . ازين جهت ، به عروسى و خلاصى ازين محبس رضا داده ، چندان ديگر دلتنگ نبودم ؛ بلكه يك قدرى هم خوشحال بودم . آن تأسف و نفرتى كه من در زمان پدرم از شوهر در خود احساس مىكردم ، براى اين بود كه به مفارقت پدر و مادر [ و ] آن عزت [ و ] سعادت راضى نبودم . حال كه دست پرقدرت طبيعت تعبدى از من دور كرد ، پس مانعى براى ازدواج نديده ، خيلى با كمال بيقرارى منتظر اين خلاصى از حبس بودم .
روز عروسى رسيد . ما را براى توالت شب به اتاق خلوتى بردند . يكى از زن پدرهايم مشغول آرايش من شد . بهسرعت برق ، تمام سعادت گذشتهام در نظرم مجسم شد .
پدرم را مىديدم كه با يك تبسم اندوهناكى به من تماشا مىكند . روز عقد و شيرينىخوران خود را به خاطر آوردم كه پدر داشتم . اشك بىاختيار از اطراف چشمم سرازير شد . صاعقه بر سرم خورد . در زير بار درد [ و ] اندوه بيچاره شده ، سرم به عقب افتاد ؛ نفسم قطع شد .
تمام مدعوين به اين اتاق هجوم كرده ، تقريبا مرا نيمه مرده ديدند . با هزار زحمت مرا به حال آورده ، مشغول تسلى شدند . مادرم هم زحمتش كمتر از من نبود ، و اندوه از چهرهى ملايم و مطبوع او اثر غريبى كرده بود . درين چهرهى قشنگ [ 59 ] ديده مىشد يك چشمهاى درشت اشكآلودى كه در عفت و محبت ، عظمت درد و زحمت و ملايمت به وضوح آشكار بود . و به قدرى اين صورت در آن ساعت دلچسب و پاك بود ، كه هنوز چشم برهم مىگذارم مىبينم . دستى به سر من كشيد و مرا بوسيد ؛ گفت : « مادر ! پدرت مرد . اما ، بزرگتر ازويى هست . »
متعجبانه پرسيدم : « كيست ؟ »
سر به آسمان بلند نموده ، دو قطره اشكى از چشمهايش سرازير شده ، گفت :
« خدا . »
آن وقت ، ديدم آن ضعف و زحمتى كه در من توليد شده بود ، مبدل به يك قدرتى شده و يك نور اميدى در اطرافم پراكنده گشته . اما ، افسوس كه اين اميد آنى بود و دوباره غرق حزن و اندوه شدم . ليكن ، ديدم عيش و سرورى كه درين جماعت بود ، منقضى شده و به واسطهى حزن من ، تمام محزون هستند . تمام قدرت خود را به يارى طلبيده ، با يك
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 73
مساهمون: تاج السلطنه
ص٧٣