ام الخاقان « 48 » ، مادر محمد على شاه ، دلپسند معزز السلطنه مىشود و اعتضاد السلطنه كه همين محمد على شاه باشد به او سپرده مىشود .
در موقعى كه تلگراف قتل پدرم به شاه مىرسد و او براى سلطنت [ و ] حركت به تهران عازم مىشود ، فورا تمام خانوادهى خود را از كوچك [ و ] بزرگ لقب مىدهد .
در ضمن القاب ، الفت خازن اقدس مىشود ؛ و اين خانم خيلى طرف توجه و بانفوذ و مسموع الكلمه واقع مىشود . و خيلى خوشحال مىشدم هروقتى كه مىديدم دختر عموى دده جانم غرق در برليانات و جواهرات خزانهى سلطنتى است . زيراكه معلم من ! شما خوب مىدانيد ، و نقاش هستيد ، كه چهرهى سياه با سفيد چقدر مطبوع و خوشگل بود ؛ [ خاصه ] آنلون ، سفيد و براق هم باشد . ولى ، معلم من ! بيشتر از همه اسباب مسرت و خوشحالى باطنى من اين نكته بود كه اين خانم ، لهجهى اصل خود را دارا بود و اغلب كلماتش بعينه دده جانم و خيلى بامزه [ و ] شيرين .
اين خانمها به ميل و سليقهى شخصى ، خانمهاى بزرگ و دخترهاى شاه را انتخاب كرده بودند براى پذيرايى . و جميع مردمى كه بايد به اين سراى آمدورفت بكنند ، سه قسمت شده ؛ يك قسمتى ميزبان خود را مىشناخته . ولى ، چيزى كه بود ، آن آزادى معاشرتى كه در سراى پدرم بود ، در اين سراى نبود . چون آنها تمام صبح تا شام از مردم پذيرايى كرده ، خودشان به خانمهاى محترم و اعيانزادهها مىگرويدند . برعكس اينها فرارى و متوارى بودند و تمام معاشرت اينها با خانوادهها در اعياد و مواقع رسمى بود .
مطالب « سكرت » بىربط هم زياد داشته كه اطلاع اشخاص خارجى را زائد مىدانسته .
از جمله كارهاى بيقاعده كه هميشه اسباب گفتگو و تحير بود ، مطربهاى زنانه وزنهاى فاحشه بودند كه به اسم مطربى هميشه به سراى آمدورفت داشته . يك مدتى ، دختر ناقابل بدتركيبى كه از دستهى « حاج قدم شاد » بود ، مطمح نظر و طرف مهر برادرم بود . و اين دختر ملقب به « كشور شاهى » شده بود و تقريبا چندين هزار تومان پول دولت و ملت صرف اين دختر ناقابل شد .
معلم من ! يقينا شما الساعه كه اين نكته را ملاحظه مىكنيد ، خيلى متعجب مىشويد كه چطور امكان دارد يك سلطانى كه همهچيز برايش امكانپذير است ، اين شناعت را تن داده ، « مترس » منتخب شدهاش از دستهى « حاجى قدم شاد » باشد ؛ در حالتى كه يك دستمال يا يك نگاه از سلطان ، براى مقهور كردن متكبرترين زنها كفايت است . اما ، تعجب نكنيد ! سلطنت دليل خوشاخلاقى ، و پدر مادر دليل نجابت انسان نمىشود . اينها چيزهائيست كه از تربيت و معلم و از علم توليد مىشود . و بدبختانه ، سلاطين ايران ازين بابتها محروم ؛ بلكه بدبخت بودند . از ساعت تولد ، جز دروغ نشنيدند و جز تملق و چاپلوسى نديدند .
من بچه بودم ؛ مىشنيدم كه مادرم قصه مىكرد از قول يكى از خانمهاى ديگر براى
هامش
( 48 ) - مظفر الدين ميرزا وليعهد ، تاج الملوك ، ام الخاقان ، دختر ميرزا تقى خان امير كبير و عزت الدوله را در سال 1293 تلاق داده بود .