رفته ، وارد راهروى سرسرا شديم . يك خوانچهى بزرگ گذاشته ، درو شام شاه را حاضر كرده بودند . شاه و ماها در سر خوانچه نشسته ، مشغول خوردن شام شديم . چيزى كه از تعزيه كم داشت : موزيك . شام صرف و ما برخاسته ، اجازه گرفته ، مرخص شديم .
اين زحمت اخير ، ديگر تابوتوان را از من سلب كرد و به كلى بسترى و بيچارهام ساخت . سرخك درآورده ، سخت ناخوش شده ، مشرف به مرگ شدم . و تقريبا ، يك ماه در زحمات بدبختى ، دچار درد و زحمت بودم . پس از تخفيف مرض ، از طرف شاه حكم به تهيهى عروسى من شد . و من باز در يك وادى حيرت و سرگردانى گم و گيج شده ، به هيچ قسمى راه علاج نمىديدم . اغلب اوقات ما را به حضور شاه مىبردند . و كمكم ، آن عالم بربريت و وحشيگرى رو به تمامى و تمدن شروع شده بود . معهذا ، هيچ قسم از عهدهى پذيرايى مدعوين نمىتوانسته بيرون آمده ، و مردم را راضى از سراى خارج كنند .
مهماندار بزرگ براى عموم « حضرت عليا » بود . اين خانم خيلى متشخصه ، نجيب و از خانوادههاى بسيار قديم ايران و شاهزاده بود . ليكن ، مرض او را به كلى از اجتماع و معاشرت دور و برى كرده بود . اين خانم محترم به قدرى ازين پذيرايىها و مهمانىها خسته و دلتنگ بود ، كه بالاخره متروك و اين خدمت را به سايرين واگذار كرد .
در مواقعى كه اين خانم پذيرايى مىكرد ، اغلب مهمانها از صبح تا شام سرگردان و بلاتكليف بودند ؛ و در موقع مراجعت ، چادرهاى خود را در مجموعهى چرب ناهار نموده ديدند ؛ با دنيادنيا پشيمانى ازين تشرف ، به خانهى خود مراجعت مىكردند .
اين سراى با سراى پدر من از ده تا . . . « 47 » تفاوت كرده بود و به كلى ترتيب سلطنتى در ميان نبود . نسبت به آن عظمت گذشته ، اين خانه [ و ] فاميل بسيار ساده بود . حال كارى نداريم به اينكه تمام جواهرات سلطنتى در سر دست اعلا و ادنا ، خانم و كنيز برق مىزد . انسان كامل طرف مقابل را به آرايش ظاهر نمىشناسد ، بلكه به آرايش باطن بايد بشناسد . با تمام اين تزئينات [ و ] ترتيبات ، ابدا قابل توجه نبودند و به كلى غيرقابل معاشرت ، بلكه قابل دورى و تنفر بودند . اگر يك شخص عاقلانديشى به اين اساس سلطنتى نگاه مىكرد ، با يك نظر فكر و فلسفه ، خوب مىفهميد نتيجهى اين نوع سلوك و اين قسم زندگانى چيست ، و اين كار بالاخره به كجا منتهى مىشود .
پس از حضرت عليا ، پذيرايى تقسيم شد بين نزهت السلطنه و نور الدوله و خازن اقدس . نزهت السلطنه مادر شعاع السلطنه و نسبتا با ساير خانمها ، متمدنتر و خوش صورتتر بود . ليكن ، نور الدوله ، مادر سالار الدوله ، از ايلات آذربايجان و خيلى عوام [ 57 ] و صورت مطبوعى هم نداشت . خازن اقدس هم سياه و از خدمهى مادر مرحوم شاه بود و در سابق اسمش « الفت » بوده است . در يكى از مسافرتهايى كه وليعهد به تهران مىكند ، اين الفت را با « دلپسند » ، مادرش ، به او هديه مىكنند . دلپسند را صيغه مىكند ، چون سفيد بوده است ؛ و الفت را به واسطهى لياقتش ، رئيس قهوهخانه . پس از متاركه با
هامش
( 47 ) - كذا ، يك كلمه بياض است .