شاگرد ، خواجه بدون ترتيب رسوم و آداب سلطنتى ، درهم [ و ] برهم ، شلوغ . در اطراف اين سلطان ، پراكنده دو سه دسته از مطربهاى زنانه ، و فواحش در انتهاى قالى نشسته .
زنهاى خيلى بدهيكل قطور در وسط مشغول رقصيدن و گفتن كلمات شنيع و حركات قبيح . خندههاى وحشيانه و فريادهاى مضحك ديوانه از هرطرف برپا . از ديدن اين مجلس ، چنان منقلب و پريشان كه هيچ كدام قوهى نطق نداشته ، مبهوت نگاه مىكرديم . محض ورود ما ، سلطان و برادر عزيز برخاسته ، يكانيكان ما را در آغوش گرفته بوسيده ؛ بعد ، اجازه داده ، ما را هم جزو اين حشرات الارض نشانيده ، مشغول تفريح خود شد .
شاهزاده جهانسوز ميرزا كه پسر مرحوم فتحعلى شاه بود ، آن هم جزو مدعوين نشسته . در حقيقت ، مجلس سلطنتى نبود ، مجلس فاميلها ؛ آنهم فاميلهاى خيلى پست و از طبقهى خيلى وسط . من بهطور « دفيله » ، تمام وضع سراى پدرم را از دم نظر گذرانيده ، و خوب فرق بين پدر و برادر را مىديدم . در تمام مدت كه من عقلم مىرسيد و مىفهميدم ، مطرب زنانه در اندرون پدر من نمىآمد ، مگر در عروسىها ؛ آن هم مطرب .
يك نفر فاحشه امكان نداشت داخل آنها باشند . و ديگر اينكه ، پدر من به قدرى مهيب و باعظمت بود كه احدى را قدرت كلمه [ اى ] بلند گفتن در حضورش نبود ، و هيچ وقت كنيز و خواجه و اشخاص غير را قدرت نزديك شدن . و هميشه ، من پدرم را با لباسهاى جواهر و تاج سلطنتى ديده ، هيچ وقت امكان نداشت عريان با كت شلوار ديده شود . و من در به دو ورود ، شاه را گم كرده بودم ؛ نمىفهميدم اين شاه است . زيراكه از علائم سلطنتى ، هيچ در چهره و لباس او مشهود نبود .
بارى ، نشسته و با اين وضع ناهنجار ، با يك نظر نفرت و حسرت تماشا مىكردم . درين بين ، ملتفت شدم كه يك مايع گرمى به روى دست من ريخت . سر را بلند كردم . ديدم يك نفر كنيز بىسروپا يك شمع روشن [ 56 ] كرده ، در دست گرفته و از بالاى سر شاه سرازير شده و به رقاصها تماشا مىكند ؛ و ازين شمع قطرات درشت به روى شانهى شاه ريخته ، ترشح كرده ، به دست و سر و صورت من مىريزد . اين مجلس عجيب ، اين بزم غريب ، پس از ساعتها به اختتام رسيد . و من مخصوصا يك كلمه از كلمات شاهانه را به خاطر دارم ؛ مثل اين است كه الآن مىشنوم . زيرا كه بقدرى اين كلمه مغاير همه چيز بود ، كه از حيرت هنوز فراموشم نشده . و آن اينكه : شاهزاده جهانسوز ميرزا ! پدر من سلطان مقتدرى بود ، ليكن اموراتش ترتيب نداشت . شام شاه را آوردند ، در عمارت حاضر كردند . كنيز سياهى كه « خازن اقدس » لقب گرفته بود ، حورى و عزيز كرده ، طرف مهر برادرم بود ، آمد ؛ به شاه خطاب كرد : « قربان ! شوم حاضر است . ما شاء اللَّه ! خدا عمرت بده ! خسته نشدى ؟ پاشو ! شوم يخ مىكند . خواهرت ببر با خودت شوم بخورند ؛ ما مىريم اون اتاق شوم مىخوريم . »
با يك نگاههاى خيرهى تعجبآميزى ، به تمام اين تئاترى كه پردهبهپرده براى اين ملت بيچاره بالا مىرفت نگاه كرده ، سر خود را حركت عجيب مىدادم . و از شدت حيرت نمىشنيدم صداى برادر را كه مىگفت : « بيائيد با من شام بخوريد ! »
با يك حال بهت و اضطرابى ، مثل اشخاص مست به راه افتاده ، از پلههاى عمارت بالا
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 69
مساهمون: تاج السلطنه
ص٦٩