و نگذاشت لباس مرا تغيير بدهند . خيلى سعى داشته كه مرا آرام كند . ليكن ، من به هيچ علاجى آرام نبودم . اغلب به اتاق مادرم رفته ، عكس پدرم را برداشته ، به منزل خود مىبردم و در گوشه [ و ] كنار مخفى كرده ؛ هر وقت تنها مىماندم ، بغل گرفته ، مىبوسيدم و آن قدر گريه مىكردم كه به همان حال خوابم مىبرد . بالاخره ، اين صدمات مرا از پاى درآورده ، خيلى ضعيف و لاغر كرده بود .
پس از چند روزى ، خواجهاى از طرف برادرم آمده و ما را احظار كرد كه : امشب بايد به حضور بيائيد . من خيلى امتناع كردم از رفتن ، و التماسها كردم كه : طاقت ندارم عمارت پدرم را ببينم . مادرم به هزار زحمت مرا راضى كرد بروم . براى يك ساعت از شب گذشته ، خواجهها آمده و درب حياط را باز كرده و ما را به حضور بردند . اين حياطها تمام به يكديگر اتصال داشت . ليكن ، معاينه محبس ؛ تمام درها قفل ، و كليد در جيب خواجه . در موقع احضار ، در را باز كرده ، ما را به حضور مىبردند .
امشب ، اول شبى است كه پس از مرگ پدر ، دوباره آن خانهى مسكونى زمان پدر را مىبينم . خواهر بيچارهى من فرح السلطنه كه يك سال از من بزرگتر و دختر عاقل تربيت شدهى تحصيل كرده [ اى ] بود ، با من خيلى مأنوس و مهربان ؛ دستبهدست هم داده و اين خواهرهاى كوچك ، برادرهاى كوچك بىپدر خود را جلو انداخته ، در عقب خواجه شروع به رفتن كرديم . در هر دقيقه ، من و اين خواهر بزرگ زانو زده ، دست به گردن يكديگر انداخته گريه مىكرديم . [ 55 ] اين اطفال كوچك بيچاره دور ما جمع شده ؛ با دستهاى كوچك خود ، با كمال جديت مىخواستند ما را از هم جدا كرده ، بلند كنند . آنها را بغل كرده ، نوازش كرده ، مىبوسيديم . و دو مرتبه به راه افتاده ، چند قدمى كه مىرفتيم ، باز دست در آغوش كرده گريه را شروع مىكرديم . تا آنكه به حياط بزرگ رسيد [ ه ] و از دور صداى ساز آواز شنيديم . يك مرتبه من پا به فرار نهاده ، شروع به دويدن كردم . خواهر بزرگم هم با من دويد ، برگشتيم . هرچه خواجهها [ و ] پرستارها دويده ، التماس مىكنند : برويد ؛ قبول نكرده ، مىگوئيم : « درحالىكه ساز است ، ما نمىآئيم . » بالاخره ، به هزار زحمت ما را كشانكشان مىبردند .
اى آه ! اى آه ! چرا آن آخرين مرحلهى زندگانى من در آن دقيقه طى نشد ؟ چرا نمردم ؟ چرا باز زنده ماندم ؟ عجبا ! معلم من ! انسان با تمام ظرافت طبع و شرافت ، از سنگ سختتر است و در مقابل شدائد ، از چدن محكمترست . به هيچ دست و قلمى نمىتوانم شرح ورود زحمت و بيچارگى [ و ] درماندگى خود را به شما بنويسم ؛ زيراكه اينها چيزهائيست كه از بيان خارج و بايد ديد تا فهميد . اين اندازه تغيير [ و ] تبديل فكر و عقيده ، اين قدر تفاوت اخلاق و سليقه ؛ هيهات ! پدر به آن معظمى از ميان رفت و آن سلطنت به آن عظمت معدوم شد ؛ حال اين كيست ؟ چيست ؟ كجاست ؟ خوابست ؟ بيداريست ؟
نمىفهمم .
در يك خيابان خيلى بلند عريض ، يك تخته قالى بزرگ پهن و يك صندلى در اول قالى گذاشته ، سلطان در آن با كت و شلوار ، سربرهنه ، بدون تاج و ديهيم سلطنتى جلوس نموده . خانوادهاش ، از زن و بچگانه ، فاميلهاى متوسط ، دور هم نشسته . كلفت ، خانه
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: تاج السلطنه
ص٦٨