تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
حياط خواهرهاى من مجزا بود ؛ براى اينكه پدر و برادرهايش را ببيند . با وجود اينكه اغلب پدر بزرگ من و برادرهاى مادر من منزل ما بودند و به هزار گونه اسباب اشتغال‌هاى بچگانه مرا فريب مىدادند ، باوجوداين من هميشه محزون و مشرف به مرگ بودم . [ 54 ] درين اوقات ، پدر شوهر من وزير جنگ و رئيس كل قشون شده بود ، و تمام شب‌ها را در اتاق نظام منزل داشت ؛ و تمام روز را شوهر من ، به من كاغذ نوشته ، اغلب به ملاقات من مىآمد . ليكن ، من به قدرى دلتنگ و پريشان بودم و به قدرى براى پدرم متأسف ، و به قدرى براى زن پدرهايم محزون ، كه ابدا جوابى به كاغذهاى او نداده و از ملاقات او محفوظ به هيچ قسمى نبودم . فقط به كسى كه يك اندازه مأنوس بودم ، پدر بزرگم بود . اين پيرمرد محترم به قدرى مرا دوست مىداشت و به قدرى به من احترام مىنمود ، كه حدوحساب نداشت . من هميشه در ملاقات او فوق العاده خوشحال بودم ؛ و اغلب را در بغلش نشسته ، دست‌ها را به گردنش حمايل نموده و ريش سفيد او را مى - بوسيدم . چشم‌ها را پر از اشك كرده ، مىپرسيدم : « آيا من ديگر پدرم را نخواهم ديد ؟ آيا من هميشه درين حياط كوچك محبوس خواهم بود ؟ » اين بيچاره پيرمرد ، مرا به سينه گرفته ، پيشانى مرا مىبوسيد و قطرات اشك از چشمش سرازير شده ؛ مىگفت : « پدر ! خدا بزرگ است . تو محترمى ! اول زندگانى تو است . نه ! تو درينجا هميشه محبوس نخواهى ماند . » در همين اوقات ، از طرف برادرم خواجه‌اى آمده ، دستخط مواجب و مستمرى ، به اضافه‌ى سه پارچه جواهر آورد . براى من و برادر [ و ] مادرم سالى هشت هزار تومان حقوق معين كرده بودند ، كه ماه‌به‌ماه بدهند . و يك نيمتاج براى من ، با يك . . . « 46 » براى مادرم ، يك جفت شمسه براى برادرم ؛ كه چون موقع تاجگذاريست ، لباس سياه را بردارند . فرداى آن روز ، لباس بنفش رنگى براى من آوردند كه بپوشم . پرسيدم : « براى چه لباس مرا تغيير مىدهيد ؟ مگر پس از پدرم ، هميشه نبايد من مانند اطفال يتيم سياه بپوشم ؟ » مادرم مرا بوسيده و گفت : « عزيزم ! برادرت سلطان است . تاجگذارى است ؛ بايد به حضور برويد . ناچار از تغيير لباس هستيد . » گفتم : « بسيار خوب ! لباس من چه مناسبتى به تاجگذارى برادرم دارد ؟ پدر من هنوز دو ماه نيست مرده ؛ چرا لباسم را عوض كنم ؟ » هرچه اصرار كردند ، قبول نكردم . بالاخره ، شروع به گريه كردم . دوان‌دوان ، خود را به آغوش پدربزرگم انداخته ، گفتم : « بابا جان ! بگو لباس مرا تغيير ندهند . پدر من تازه مرده ؛ من هنوز پدرم را مىبينم ، هنوز او با من حرف مىزند . » اين پيرمرد بيچاره رنگش تيره شده و گفت : « دختر عزيزم ! هرچه ميل دارى بكن . حق با توست . »
هامش
( 46 ) - يك كلمه خوانده نشد .