تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦
پذير . « سويت » « 45 » و اهل دربار اين برادر من ، تمام مردمان پست بىپدر مادر ، هرزه ، رذل ، جوانان ساده‌ى اوباش . خيلى جبان و بىعزم . فوق العاده زودباور . اشخاص هنرمند كاركن عالم را در به دو ورود خارج ، و تمام نوكرهاى پدرش را اخراج ، و نوكرهاى كسان خودش را مصدر كار نمود . ما درينجا ، من توانيم اين سلطان حقوق‌پرست را فوق العاده تمجيد كنيم كه فراموش نكرد خدمات مستخدمين خود را ؛ ليكن ، مىتوانيم ايراد كنيم كه بهتر اين بود كه اين نوكرهاى امين صديق محترم را وظيفه داده ، با مرحم پول زخم‌هاى درونشان را معالجه مىكردند . اينكه كار مملكتى را به دست يك مشت مردم گرسنه‌ى بىسروپا داده ، مملكت را ويران ، ملت را گدا كند . از تمام نوكرهاى صديق امين پدرش ، كسى را كه انتخاب براى نگاهدارى كرد ، فقط صدر اعظم بود كه به شارلاتانى خود را چنان امين و صديق جلوه داد و به خرج برادر من اين قسم داد كه : اگر من نبودم ، سلطنت به شما نمىرسيد ؛ و يا چون شما را نمىگذاشتند به مقصود برسيد . و به هزار دليل [ و ] برهان خدمات خود را ثابت كرد . نه اينكه خيانت‌هاى او به قدرى پوشيده [ و ] پنهان بود كه برادرم ملتفت نبود ؛ ليكن ، ازين خيانت ضررى نبرده ، بلكه به سلطنت رسيده بود . ديگر اينكه ، با عدم علم و اطلاع ، البته اين شخص [ را ] كه سال‌ها مصدر كار بزرگ صدارت بود ، عجالتا لازم داشت . بالاخره ، پس از يك هفته ، اعلان از طرف سلطان شد كه : تمام خانم‌ها هرچه دارند مال خودشان و از اندرون خارج بشوند ، جز خانم‌هايى كه اولاد دارند ؛ و آن‌ها را بفرستند به حياط « سروستان » ، كه منزل منير السلطنه مادر نايب السلطنه بود . منير السلطنه منزل را تخليه ، و به منزل برادرم نايب السلطنه رفته بود . اين زن‌هاى بدبخت بىشوهر با هزاران داد و اندوه ، از محل عزت و استراحت خود كناره كرده ، تمام خارج شدند . خانم‌هايى كه داراى اولاد بودند ، چند نفرى بيشتر نبود : مادر من بود ، مادر يمين الدوله ، مادر عز السلطنه ، مادر قدرت السلطنه ، مادر شرف السلطنه بود . من و فرح السلطنه ، عزيز - السلطنه ، شرف السلطنه ، عز السلطنه ، [ و ] قدرت كوچك بوديم . بزرگترين ما سيزده سال نداشت ؛ و دو برادر كوچك هم داشتيم . حياط سروستان را تقسيم ؛ ما را مانند اسير و محبوس به آن حياطها منزل دادند . ما خواهرها هرروز دور هم جمع شده و تمام را مشغول گريه [ و ] دلتنگى بوديم . اغلب را از مادرهامان ، پدرمان را مىخواستيم . چند روزى گذشت و جشن تاجگذارى شروع شد . خانواده‌ى سلطنتى جديد هم تماما از تبريز وارد شدند . درين تغيير [ و ] تبديلات ، من خيلى رنج برده ، زحمت مىكشيدم . خوب مىفهميدم پدرم مرده . هر شب ، گريه‌ى زيادى كرده ، مىخوابيدم ؛ و بالاستمرار پدرم را خواب مىديدم . اغلب شب‌ها را ، اقلا تا صبح ده مرتبه از خواب برمىخواستم ، به صداى بلند گريه مىكردم . به قدرى محزون و دل‌شكسته بودم ، كه به هيچ‌چيز تسلى پيدا نمىكردم . مخصوصا ، مادر من يك حياط خارجى گرفته بود كه با
هامش
( 45 ) - كذا .