تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
كنيز كرد « فاطمه » نامى بود ؛ كتابچه‌ى كوچكى به خط خودش كه تمام پول‌هاى سلطنتى و جواهرات و بعضى مطالب « سكرت » « 44 » درو درج بود و كليد اين كتابچه هميشه به گردن پدرم آويخته بود . پول‌هاى صنيع الدوله را چهار پنج روز حمال با جوال آورده ، در يك اتاقى كه پنجره‌هاى آهن داشت ، در روى زمين ريخته . من نمىدانم مقدار اين پول‌هاى طلا چه بود ؛ اما ، آن‌قدر مىدانم كه يك زاويه‌ى اين اتاق ، تل شده بود از پول طلا . و حالا مىگفتند : چند برابر اين پول در بانك دارد . اين پول‌هاى طلا تعارفى بوده است كه براى منصب و لقب و حكومت از مردم مىگرفته است ، و براى تفريح در منزل خود نگاه داشته بوده است . همين قسم كتابچه‌ى خيلى عالى پرقيمتى داشته است كه چندين برابر اين پول‌ها ارزش داشته است . بيچاره ملت ايران ! ظهر آن روز ، در حرمخانه آشوب غريبى برپا شد . باوجود منع و تأكيد صدر اعظم كه : به حرمخانه عجالتا خبر ندهند ، باز خواجه طاقت نياورده ، گفته بود كه براى شاه تير انداخته‌اند ولى نخورده است . تمام زن‌ها با حال موحش و پريشان ، يك مرتبه از اتاق‌ها بيرون ريخته در ديوانخانه دويدند و بناى فرياد فغان را گذاشته كه : ما مىخواهيم شاه را ببينيم . چون گفته بودند زخمى شده است و در تالار ابيض است ، پس از اينكه فرياد فغان اين‌ها شدت كرده ؛ خواجه‌ها آمده ، گفتند : « شاه خوبست و الآن از درب بزرگ اندرون خواهد آمد . » اين بدبخت‌ها به يك سرعتى آن درب دويده ، فغان فريادشان يك قدرى تخفيف پيدا كرد . ساعتى منتظر شده ، ديدند اثرى ظاهر نشد . خواسته سر بىچادر و بىحجاب در كوچه بروند ؛ خواجه‌ها هم به هيچ قسم نمىتوانستند در مقابل اين طوفان دود ، اين صاعقه‌ى اندوه ممانعت كنند . معلم من ! قصه‌ى مضحكى را به شما بنويسم و مستدعيم قدرى به بدبختى من متأثر شويد ! در همين روز شوم كه در مغاك بدبختىها سرنگون شدم ، بدبختى سريع الاثرى دامنگيرم شد . تازه ، در حرمخانه اختراع كرده بودند كه با دوا ابروى خود را سياه مىكردند . و اين دوا تركيب شده بود از « نيترات دارژان » و مىدانيد نور سياهى او را مضاعف كرده به هيچ قسم پاك نمىشد ؛ و مجبورا بايد چند روزى بگذرد تا پاك شود . صبح آن روز ، بى خبر از پيش‌آمد طبيعت ، من بدبخت ازين دوا مقدار زيادى به ابروى خود ماليده بودم . با وجودى كه من هيچ وقت ابروى خود را دست نمىزدم و به قدر كفايت مودار و مشكى بود ، آن روز طفوليت دامنگير ، ابروها را با اين دوا مشكى كردم . پس از اينكه اين هياهو برخاسته شد ، من هم دويده ، داخل جمعيت شده ، اين طرف آن طرف سرگردان مىدويدم . قوه به اين دوا خورد ، فوق العاده او را سياه كرده بود . با آن حال وحشت ، با آن حال اضطراب كه سرگردان [ و ] هراسان بوده ، نمىدانستم پدرم مرده يا زنده است ، غفلتا كشيده‌اى به صورتم خورد كه از دو لوله‌ى دماغم خون سرازير شد . به عقب نگاه [ 51 ] كردم كه مرتكب اين كار را بشناسم ؛ كشيده‌ى ديگرى
هامش
( 44 ) - كذا .