رعيت در قتل من باشد . فرضا ، تمام خدمات من به ملت ايران مجهول باشد و واقع درصدد قتل من باشند ؛ سه روز بيرون نروم ، روز چهارم كه رفتم مرا خواهند كشت . پس بگذار بكشند ؛ تا پس از مرگ من زحمتها ديده ، رنجها ببرند تا قدر مرا بدانند . » و گفته بود به انيس الدوله : « ابدا خائف نيستم . ولى ، براى ملت ايران متأسفم ؛ زيراكه پسر من قابل سلطنت نيست ، و آنچه را من در پنجاه سال سلطنت به خون دل براى روز بد ايران گردآورى كردهام ، او در عرض چند سال تلف خواهد كرد . »
اشك چشمهاى پدرم را گرفته ، دستمال را به چشم مىكشد . انيس الدوله فرياد مىزند : « آه ! شما سلطان هستيد ؛ گريه مىكنيد ؟ شما اقتدار داريد ؛ عجزولابه مىكنيد ؟ » گفته : « نه ، انيس الدوله ! من براى خودم متأسف نيستم ، من براى اين آب و خاك متأسفم . »
انيس الدوله عرض مىكند : « قربان ! رعيت را متهم نكنيد . تمام رعايا شما را دوست مىدارند . اين كسى كه به شما خيانت مىكند ، پروردهى احسان شما است . اين كس ، آن شخص بىقابليتى است كه خود اعليحضرت او را به اين درجه رسانيدهايد كه امروز به روى خود شما ايستاده است . اين شخص خائن را جزو ملت نجيب ايران نمىشود محسوب كرد . اين يك نفر است . گناه يك نفر ، يك ملتى را لكهدار نمىكند . » پس از فكر عميقى ، پدرم مىگويد : « اگر مقصود صدر اعظم است ، به جزاى اعمال خود مىرسد . من تهيهى مجازات او را پس از قرن در نظر داشتم . حال كه اصرار داريد ، فردا او را دستگير مىكنم . »
[ 50 ] هرچه زن پدر بيچارهام اصرار مىكند كه : امروز سوارى را موقوف كنيد ، اين كار را انجام داده ، هفتهى بعد زيارت برويد ؛ قبول نمىكند . مىرود و به دست آن مرد مقتول مىشود .
پدرم رفت . تمام خانمها به منازل خود رفته ، مشغول كارهاى روزانهى خود مىشوند .
چند روز قبل ازين قضيه ، صدر اعظم و صنيع الدوله به حضرت عبد العظيم رفته ، در سر قبر جيران با همين ميرزا رضا گفتگوى زيادى مىكنند . پس از مراجعت ، صنيع الدوله طاقت اين خيانت عظيم را نياورده سكته مىكند مىميرد « 43 » . ليكن ، صدر اعظم با كمال قوت قلب و وقار ، منتظر نتيجه مىشود .
چون صنيع الدوله اولاد نداشت ، پولهاى نقد او را كه در منزل پدرم ضبط و به حرمخانه آوردند . صندوقخانهى كوچكى پدر من در حرمخانه داشت كه تحويل
هامش
( 43 ) - مقصود محمد حسن خان اعتماد السلطنه است كه قبلا به صنيع الدوله ملقب بود . وى مترجم رسمى شاه و رئيس دارالترجمه و وزير انطباعات و يكى از نويسندگان و رجال معروف دوره ناصرى بود . او با سيد جمال تماس داشت ولى نسبت دادن رابطه او با ميرزا رضا زياد صحيح به نظر نمىرسد مگر آنكه از اين قبيل شايعات پس از قتل شاه رايج بوده . محمد حسن خان در شوال 1313 فوت كرد و آنچه مؤلف از ثروت شخصى او مىنويسد اغراقآميز مىنمايد چون او در طى يادداشتهاى خود از وضع خود دائما شاكى است .