تمام خانمها از صبح تا به شام ، مشغول خريد پارچههاى ممتاز ، جواهرات قيمتى اعلا بودند . آنى از تهيهى تدارك غفلت نداشته ، و هر شب تمام تهيههاى روزانهى خود را به حضور عرض كرده ، جواهرات خود را آورده ، ارائه مىدادند . ليكن ، در تمام اين خوشحالىها ، يك نوع كدورتى احساس مىشد كه معنى حقيقى او مجهول بود . در تمام اين چهرههاى خوشحال ، علامت ترديد به وضوح آشكار بود .
در يكى ازين شبها ، پدرم خيلى مسرور و بشاش به حرم آمده ، نماز خواند و مشغول صحبت شد . خواجهها وارد شده ، لباس روز قرن را آوردند . اين لباسى بود از ماهوت مشكى اعلا كه زينت داده شده بود از مرواريدهاى درشتى كه پدرم به سليقهى خود انتخاب كرده ، ساخته بود . با يك تاج اعلا ، آن هم از مرواريد .
خانمها با يك همهمه [ و ] ازدحامى لباسها را تماشا كرده ، تعريفها نمودند . صداى خنده [ و ] خوشحالى تمام فضا را گرفته بود . كسى كه تنها در تمام اين هياهو ساكت و غمناك بود ، انيس الدوله بود كه با يك وحشت و اضطرابى به شوهر عزيز يگانهى خود [ 48 ] تماشا كرده ، مشرف به بيهوشى و افتادن بود ؛ و ازين عدم اعتناى پدرم غرق حيرت و حسرت .
اين زن باوفا ، اين زن پاكدامن ، اين زنى كه شوهرش را از تمام دل و جان دوست مىداشت ، اين زنى كه بعد از مرگ شوهرش طولى نكشيد كه مرد ، اين زن احساس سرى قبلا كرده و از آمدورفت زياد صدر اعظم به منزل باغبانباشى متشكى شده ؛ يكى از خدمههاى او را به هر نحوى كه بوده است راضى مىكند كه مذاكرات آنها را به او بگويد . آن هم قبول كرده ، تمام پردهبهپرده به انيس الدوله مىگويد . اين زن با عزت ظنين شده ، به توسط بهرام خان خواجه از خارج هم تفتيش كرده ، مواظب حركات اين صدر اعظم مىشود . تا اينكه تقريبا چيزى درك كرده ، تفصيل را به شوهر عزيزش عرض مىكند . نه اينكه پدرم ازين شخص مطمئن بود ؛ نه ! ليكن ، نخواسته بوده است به حرف يك زنى خود را باخته ، دست به قدرت سلطنتى بزند . اعتنايى نكرده ، به اين زن عزيزهى خود مىگويد : « شما اشتباه كردهايد . به دلايل چند ، خيال است كه مىكنيد ؛ اصلى ندارد . »
اين زن بيچاره باوجوداين جواب ، اگرچه ظاهرا سكوت مىكند ، ليكن باطنا باز مشغول كنجكاوى مىشود و به هيچ قسم از تفتيش كوتاهى نمىكند .
در همين ايام ، يكى از كشيدگان تيغ بيرحمى و جفاى آقا بالا خان ، پس از چندى ترك وطن ، با دستور العمل از طرف سيد جمال افغان به تهران آمده « 39 » ؛ كاغذى هم از سيد مزبور به صنيع الدوله داشته است . صنيع الدوله از ترس اينكه مبادا كاغذى كه به او داده كشف بشود ، اين مرد را به حضرت عبد العظيم مىفرستد كه : در آنجا باشيد تا من به شما دستور العمل بدهم . كاغذ سيد را با اين مرد به صدر اعظم ارائه داده ؛ او هم براى خيال ثانيهى خود ، وسيله ازين بهتر پيدا نمىكند و اين مرد را اغوا مىنمايد كه
هامش
( 39 ) - مقصود ميرزا رضاى كرمانى است .