تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
مدت حياتش ، جز محبت ، جز احترام ازو نديده بودم . او به من نگاه مىكرد . در موقعى كه من با ظرافت نگاه مىكردم ، وقتى كه چشمم به او تصادف مىكرد ؛ با يك خنده ، پس از اينكه از نماز فراغت پيدا كرد ، مرا صدا كرده ، در روبه‌روى خود نشانيد و يك دست پرمرحمتى بر سرم كشيد و با يك نظر شفقتى به رويم نگاه كرده ، گفت : « كجا بودى ؟ » عرض كردم : « در منزل . » - « چه مىكردى ؟ » گريه گلويم را گرفت و گفتم : « هيچ ! » يك نگاه طولانى عميقى به چهره من كرده و گفت : « به زودى ترا شوهر خواهم داد و اغلب را به منزل تو خواهم آمد ، و تو بايد به من خدمتگزار باشى . » لب‌ها را به پيشانى من گذاشت ، يك بوسه‌ى پر از مهرى ، خيلى خفيف و مطلول نموده ؛ سر مرا در دو دست نگاه داشت . آه ! معلم عزيز من ! در تذكار اين دقيقه ، قلب من از حركت افتاد ؛ الآن قلم در دست من سنگينى مىكند و ناچارم ساعتى نوشتن را ترك و خود را آرام نمايم . اى خداى من ! اى خداى من ! پس از بيست و هفت سال ، اين ساعت گرمى دو لب پدر مطبوع خودم را حس مىكنم . آه ! چه بوسه [ اى ] كه سراسر قلبم را به لرزه آورد ؛ يك انجمادى در تمام خون من از شدت خوشحالى توليد كرد . زبانم از گفتن بازماند ؛ چشمم نمىديد ؛ گوشم نمىشنيد ؛ يك محبتى ، يك محبتى پاك و با عظمت و سراسر افتخار در آن ساعت رشته‌ى حياتم را قطع كرد . نفسم از تنگى مجرا فرياد زد ، و سراسر وجودم را يك لرز خوشوقتانه اداره كرد . معلم من ! اگر پرده‌ى ضخيم نسيان بر روى پيش‌آمدها نيفتد و شدايد را از صحيفه‌ى خاطرها محو نكند ، زندگانى انسانى يقينا زود زوال‌پذير است . اى كاش كاخ زندگى من در آن دقيقه منهدم مىشد و قبل از آشاميدن جرعه‌ى زهرآگين مفارقت از همچه پدرى ، يك طالع مساعد ، يك بخت موافق پيمانه‌ى عمر مرا لبريز مىكرد و از زحمت بىپدرى خلاصم مىنمود . كاش در آن ساعت ، دفعتا به يك تب شديدى گرفتار ، به اندك فاصله به ظلمت سراى نيستى داخل مىشدم . افسوس و دريغ كه آن تب محرق ، آن مرض مهلك نيامد و از گريبانم نچسبيد ؛ با اينكه انسان با نهايت آسانى رهسپار ديار فنا بشود . اگر بخواهد ، به سهولت نتواند بميرد ؛ خون به دوران خود مشغول و ساير اعضاء به وظايف خود اشتغال دارند . بالاخره ، امشب را در كمال خوش و راحت گردش كرده و پس ازين قصه به كلى راحت بودم . زيرا كه آن ترك حركات مجنونانه‌ى خود را كرد ، و من هم با يك نظر نفرت و دلتنگى به او تماشا مىكردم . به همين قسم اين مطلب ختم ، و ديگر درين موضوع هيچ قسم گفتگويى نشد ؛ و اين محبت كودكانه در طاق نسيان و فراموشى ماند . تمام مردم در فكر جشن و تهيه‌ى قرن بودند ، و مسرت و خوشحالى به اعلا درجه رسيده بود . هيچ گفتگويى نبود جز قصه‌ى جشن ، اقسام لباس‌ها ، زينت‌ها ، جواهرها .