تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
و تسلسل نتوانسته‌اند خارج بشوند . چرا از عقايد حكما براى شما مىنويسم ؟ خود شما تاريخ را خوب مىدانيد . تاريخ دنيا به ما مىفهماند كه : فرمانروايى مطلق تا چه اندازه تباه‌كننده‌ى اخلاق است . وقتى كه مادر از ساعت تولد ، طفل خويش را از خود دور و جدا نموده ، در تربيت بدنى و مزاجى او اهمال كند و تهيه‌ى لوازم زندگانى اين كودك شيرخوار را خود به شخصه فراهم نكند ، براى خاطر استراحت خودش از شير دادن به طفل مضايقه كند ، بچه‌ى بيچاره را از غذاى طبيعى او را محروم ساخته به دايه بسپارد ، از محبت حقيقى پدر بهره نبرده و از آغوش تربيت مادر دور افتاده باشد ؛ وقتى كه بزرگ شد ، گذشته ازينكه در امور زندگانى كند و عاجز و ضعيف الاراده خواهد بود ، البته مادرش هم آن انس و رأفت را به او نداشته ، اولاد خود را با مهربانى حقيقى دوست نخواهد داشت . پس ، عجب نيست با بىاخلاقى و عدم انس اگر من بيچاره ، بىتقصير مضروب واقعى بشوم ؛ بلكه تعجب كنيد ازينكه چرا من در زير لگد نمردم و آن اخلاق جابرانه مرا نكشت . بزرگى و تشخيص و استقلال ، خود يك نوع قساوت قلبى در انسان توليد مىنمايد ؛ چه برسد به اينكه اولاد خود را هم از روز تولد از خود جدا و فقط رسمانه مادر باشد . اين قصه را يكى از زن پدرهاى من در همان روز به پدرم عرض كرده بود ؛ نه تنها اين تعدى مادر را نقل كرده بود ، بلكه تمام قضيه را از به دو امر گفته بود . پدرم بىاندازه متغير و مادرم را در خلوت صدا كرد ، انواع تهديدات را به او مىكند كه : چرا آن‌قدر عوام و ساده‌لوح است كه به حرف دشمن مغرض ، با من اين قسم رفتار مىكند . و جدا به او منع و غدغن مىكند كه ديگر اين مطلب را بىپرده نكرده ، و ابدا نگذارد درين موضوع گفتگويى به خارج نشر شود . و مرتكبين اين واقعه را هم با تهديدات زياد جلوگيرى كرده ، قسم مىخورد اگر كسى درين موضوع صحبتى بكند ، گذشته از اخراج از حرمخانه ، به حبس ابدى مؤيد نمايد . در همان حالتى كه من افتاده ، مجروح بودم ، خواجه آمد و مرا از طرف پدرم احضار كرد . من بيچاره با آن حال فلاكت ، لباس پوشيده ، به حضور رفتم . هيچ فراموش نمىكنم آن ساعتى را كه آخرين نوازش پدر بيچاره‌ى من بود . و من پس از آن شب ، ديگر پدرم را نداشتم ؛ يعنى : يك ماه [ 47 ] ازين شب گذشته ، پدرم مقتول شد . آه چه چهره‌ى بدبختى ، چه هيكل مطبوعى ، چه سخن با محبت رأفتى داشت پدر من . من با وجودى كه طفل بودم ، هنوز آن آهنگ مطبوع صداى او را فراموش نكرده ؛ بلكه در تمام مدت زندگانى ، هميشه صداى پدرم را شنيده‌ام . پدرم نيمه عريان و مشغول نماز بود . با يك صداى قشنگ محزونى نماز مىخواند ؛ و هروقت سر را به طرف آسمان بلند مىكرد ، يك خضوع [ و ] خشوعى ، يك قطعيت كامل در چهره‌ى او پيدا مىشد . و خدا را به يك سختى مىخواند ، كه من از ديگرى جز پدرم آن آهنگ نشنيده ، نديده‌ام . روبه‌روى ايستاده و به پدرم تماشا مىكردم . پدر من سلطان و آقاى من بود ؛ اما ، فوق العاده او را دوست مىداشتم . در تمام