بروم ، تا اينكه پارچهى ساده گرفته ، براى لباس تهيه كنند .
من ازين پيشآمد غيرمنتظره بىحد و اندازه پريشان [ و ] دلتنگ شدم ، و به كلى ديوانه . كلمات كفرآميز گفته ، شروع به گريه كردم كه : امكان ندارد من با اين لباس چرك مندرس از منزل خارج شده ، در حضور اينهمه جمعيت بروم ؛ كليتا من از اتاق بيرون نخواهم آمد .
به مادرم اطلاع دادند كه من لباسها را كنده ، دور انداختهام و عهد كرده ، قسم خوردهام كه خود را زندهزنده دفن كرده ، از اتاق خارج نشوم . مادر عزيز من اين مطلب را بهانه كرده ، حرفهاى زشت مردم را به خاطر آورده ، به اتاق من آمد ؛ در حالتى كه از شدت غضب از حال طبيعى خارج شده ، به محض ورود ، بىمقدمه در را از داخل بسته ، شروع كرد مرا ملامت كردن [ و ] تأديب كردن . به عبارت واضحتر : كتك زدن .
آه بيچاره من مظلوم ! [ 46 ] من بدبخت ! من كه در اين اتاق نه راه فرار داشتم ، نه فريادرسى . تمام سر و صورت من كبود ، خونآلود ؛ گيسها همه كنده و پراكنده ؛ لباس پارهپاره . و اين بىانصاف مادر هم ، از ضربات متواتر به هيچگونه كوتاهى نداشت و در زير دست و پاى او نيمه مرده ، به زمين افتاده ، مشغول جان دادن بودم . خدمه و پرستارها به ضرب سنگ در را باز كرده ، داخل اتاق شدند و مرا از دست او گرفته .
تمام زن پدرهاى من كه درين حياط منزل داشته ، به هيأت اجتماع آمده ؛ مادر مرا ملامت كردند كه بدون جهت و بدون تقصير ، اين طفل بيگناه را چرا اين قسم مجروح كرده .
مادرم را بردند و من در بغل دايهى خود بىجان افتادم . هرچه در اطراف من گفته مىشد ، نمىشنيدم ؛ و هرچه مىديدم ، تشخيص نمىدادم .
معلم ! ازين حركت وحشيانهى مادر من ، يقينا در اين ساعت متأثر خواهى شد .
ليكن ، وقتى كه در افراد يك جماعت ، اعم از خوب يا بد ، بنگريم ؛ قابليت اخلاقى اين اشخاص هرچه باشد ، قابليت و شايستگى آنها نيز همان است . علماى فن اخلاق از تفاوتهاى شخص صرفنظر نموده ، صفات مشتركه . . . « 37 » مىدانند و اين اوصاف عمومى را اخلاق اجتماعيه مىنامند . اخلاق اجتماعيه از مكتسبات شخص انسان نيست ، بلكه ارثا به او منتقل شده و يا فطرت وى امتزاج يافته ، و به همين جهت ، حكما او را « ملكات رايحه » ناميدهاند . اين علم با مميزات خصوصه قطعا سروكارى ندارد ، و صفات . . . « 38 » را به دقت معاينه مىكند . اخلاق مطلق ، اوصاف و قابليت است ؛ چنانچه علم كيميا ، اوصاف يك تركيب عضوى را از نقطهنظر خاصى تحليل و مطالعه مىكند .
مهمترين مناسباتى كه مردم را مثل حلقههاى زنجير به يكديگر بسته و مربوط ساخته ، مناسبات اخلاقى است . اين مسئله به قدرى با ساير مناسبات زندگى ارتباط دارد ، كه نمىتوانيم بگوئيم كدام يك ازينها حق برترى را مىتواند تصاحب نمايد . حكماى بزرگ كه ساليان دراز عمر خود را صرف تحقق اين كار كردهاند ، از دايره اين دور
هامش
( 37 ) - يك كلمه خوانده نشد .
( 38 ) - يك كلمه خوانده نشد .