تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
خود مشغول اصلاح حال خود بودند . و من تعجب مىكنم كه در موقع شروع ، دوباره حاضر شده و با يك مسرتى خود را به مشت و لگد عرضه مىكردند . من درين شب‌ها ، در پشت سر پدرم مىايستادم و به كلى از جمله‌ى اشرار محفوظ بودم . تا اينكه در يك شبى ، همين‌طور كه مطمئن ايستاده بودم ، يك مرتبه از عقب سر دست قوى از گيس‌هاى من گرفته و مرا با يك جديت فوق العاده به روى زمين انداخت . شروع به كشيدن [ كرده ] و گيس مرا دور گردن من پيچيده ، با فشار سختى صدا [ ى ] مرا كه بىاختيار فرياد مىزدم خاموش مىكرد . چيزى نمانده خفه شده بميرم ، كه يك مرتبه چراغ روشن و مرا به حال نيم‌جان ديدند . و مرتكب اين كار خيلى به سرعت فرار كرده بود ؛ ليكن ، كشف شد . و اين كنيز كردى بود از كنيزهاى پدرم و از كسان خواهر من كه زن عزيز كرده بود . تطميع و تحريص شده ، پولى گرفته بود كه به من اذيت كند . آن هم خواسته بود يك مرتبه هم مرا و هم آن‌ها را از زحمت خلاص كند . اما ، چون خدا نخواست و بايد درين تئاتر بزرگ زندگانى ، پرده‌ها تماشا كنم ، زنده ماندم . پس ازين قضيه ، اين بازى موقوف شد . و اين كار ، اسباب نزاع بين مادر من و زن پدرم شد . بالاخره ، مادر زن عزيز كرده براى مادر من پيغامى داد كه شرح قضيه ازين قرار است : « داماد من دختر تو را دوست مىدارد . و اگر تو چاره‌ى اين كار را نكنى ، به شاه عرض خواهم نمود . » و تمام تقصير را به گردن من وارد كرده بود ، چون از مادرش مىترسيد . بيچاره من بىتقصير ، از هيچ كجا خبر ندارم و نمىفهمم در غياب من براى من چه تهيه شده است . مادر من در جواب گفته بوده است : « من از دختر خود مطمئن هستم . ليكن ، اگر باور كنم و ببينم اين مسئله صحت دارد و شما درست بگوئيد ، من اين دختر را كشته ، نعش او را مىسوزانم . » ليكن ، ابدا به روى من نياورده ؛ به تمام اهل خانه سفارش كرده اين مطلب را از من پنهان كنند و من ندانم مادرم ازين قضيه آگاه است . ليكن ، خودش مجدانه از من نگاهدارى كرده ، قدمى تنها و بدون او غيرمقدور بود بردارم . در تمام گردش‌ها ، تفرج‌ها ، شبانروز مادرم با من بود و منتهاى سعى را مىكرد كه با كسى متكلم نشوم . من هم چون بىتقصير بودم و مطلب مهمى نداشتم ، از بودن با او خوشحال و به هيچ قسم ازين همراهى كدورتى نداشتم . ليكن ، معاندين و حسودان بىانصاف از هيچگونه كنايه [ و ] استشاره درباره‌ى من كوتاهى نكرده ، و ابدا خود را نمىتوانستند راضى كنند كه دست از آزار من بيچاره برداشته ، راحتم بگذارند ؛ به هر حركت كودكانه‌ى من پيرايه بسته ، شرح و تفسيرات عجيب مىكردند . بالاخره ، مادر من مجبور شد كه لباس‌هاى فاخر عالى را از تن من بيرون كرده ، و يك دست لباس ساده‌ى بىآرايش بر من بپوشاند . در تمام لباس‌هاى من ، آن لباسى كه ميل داشت پيدا نكرد ؛ چون تمام قيمتى و قشنگ بود . مجبورا ، يك دست ازين لباس‌هاى قشنگ را به يك نفر از همبازىهاى من بخشيده ، لباس كثيف او را گرفته ، به من پوشانيد . و به من امر كرده ، فرمان داد كه امروز را به حضور پدرم