اين بازى داير است حضور داشته باشم ، بازى [ اى ] بود كه پدرم اختراع نمود و اسم آن بازى را « چراغ خاموش كنى » گذاشته بودند . چراغ گاز در اندرون صد عددى بود ؛ ليكن ، چراغ الكتريك تازه اختراع شده بود و تمام عمارات سلطنتى را چراغ الكتريك كشيده بودند . محل اين بازى تالار ابيض بود ؛ و به واسطهى وسعت مكان ، آن نقطه را پدرم براى اين كار انتخاب كرده بودند . در شبى كه اين بازى شروع مىشد ، از عصر به خانمها خبر مىدادند كه امشب « چراغ خاموش كنى » است . زنهاى محترم و خانمهاى بزرگ اغلب حاضر نمىشدند ؛ چون براى خود يك وهن عظيمى مىدانستند . ليكن ، سايرين حاضر و [ با ] كمال بشاشت اين بازى را شروع مىكردند .
اين بازى كه آنقدر اهميت داشت و همه دوست مىداشتند ، بازى كودكانه [ اى ] بود در ظاهر . در باطن ، پدر من مقصود عظيمى ازين بازى داشت : اولا مىخواست از داخلهى حرمسراى كاملا مستحضر [ و ] مسبوق باشد ؛ ديگر اينكه مىخواست بداند كدام خانمها باهم دشمن و كدام دوست هستند . و اين بهترين وسايل براى فهم اين كار بود .
در اوايل كه ابدا اين خانمها مطلب را نفهميدند ، سهل است در اواخر هم نفهميدند مقصود چه بود . فقط با يك سطحى تماشا كرده ، اين را هم يك مثل اشتغال خيالى تصور مىكردند .
اين بازى عبارت بود از : خاموش كردن چراغ . در تاريكى ، حكم قطعى در آزادى داشته ؛ همديگر را ببوسند ، كتك بزنند ، گاز بگيرند ، كور كنند ، سر بشكنند ، دست بشكنند ، مختار بودند . تمام اين خانمها در اول شروع به بازى ، در ميان تالار مىنشستند ؛ مشغول صحبت بودند . پدرم در روى صندلى ، پهلوى دكمهى چراغ مىنشست . همينطور كه اينها مشغول صحبت بودند ، چراغ را خاموش مىكرد . يك مرتبه هرجومرج غريبى ظاهر ، صداهاى فرياد استغاثه و فحش و ناسزا بلند ، فغان برپا ؛ هر كسى مشغول كارى . اگر با اخلاق بود ، فورا به گوشهاى خزيده ، خود را در زير نيمكت يا ميز يا صندلى مخفى كرده ، جانى به سلامت در مىبرد . اگر وحشى بود ، كتك مىزد و كتك مىخورد . و البته مىدانيد : در همهجا ، اكثريت با اشخاص شرير است . پس ، در همين بينها كه صداى هياهو شيون مىكرد ، و تاريكى مطلق بر عظمت آنها مىافزود و يك محضر غريبى به حاضرين مىنمود : مثل يكى از زاويههاى جهنم كه انسان منتظر هزاران خطر است ، ناگاه چراغ روشن و هركس به هر حالتى بود ديده مىشد . اغلب لباسها پارهپاره ، گونهها و صورتها خونآلود ، عريان و مكشوف العوره كه از شدت كتك خوردن قطعهى بزرگ لباسشان فقط يك ربع متر بود ؛ صورتها موحش ، موها پريشان ، چشمها سرخ و غضبناك . اغلب آنهايى كه با احتياطتر بوده ، در زير ميزها [ و ] صندلىها پنهان و پاها و دستها بيرون ، [ 45 ] هيكلهاى عجيب غريبى .
و تعجب درين است : به محض روشن شدن چراغ ، تمام مشغول خنده شده ، دوباره اين كار شروع مىشد . و پس از اينكه تقريبا دو سه ساعت اين بازى امتداد داشت ، بالاخره مجروحين مورد الطاف ، و اشخاصى كه لباسهاشان پاره و بىمصرف شده بود به اعطاى پول لباس سرافراز . مجلس ختم ؛ بيچارهها پراكنده شده ، تا صبح در منازل
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 53
مساهمون: تاج السلطنه
ص٥٣