تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
فكر اساسى حقيقى كرد . ازين راه موفق نشد ، نمىدانم چرا نشد . « قرن » شاه نزديك ، و مىرفت كه پس از چند ماه ديگرى شروع شود ؛ تمام خانم‌ها مشغول تهيه و تدارك قرن . به واسطه‌ى اصلاح بين او و ماه رخسار و موفق شدن پدرم به اين كار ، آن كدورت غمناكى كه چند ماهى بود همه را فراگرفته محو ، دوباره آن حال بشاشت و خوشحالى شروع ، زندگانى را از سرگرفته ، دربار جديدى احداث شده بود . اين پدر عزيز من به قدرى مسرور [ و ] خوشحال بود ، [ كه ] حد و حصرى بر او متصور نبود . با تمام مهمانان تهيه ، يكسان لطف و مرحمت مىنمود ، هرچه مىخواستند مىداد و به هيچ قسمى نمىتوانست مسرت خودش را مخفى بدارد ؛ على الخصوص ، در مواقعى كه به او مىرسيد ، رقعه‌ى عاشقانه به جاى عريضجات پر تقاضا . درين مدتى كه كدورت و كسالت تمام دربار سلطنتى را از خارج [ و ] داخل احاطه كرده بود و دقيقه‌به‌دقيقه تمام منتظر و مترصد آن نقطه‌ى آخر كار و عمل بودند ، من هم روزگارى به كسالت مىگذرانيدم ؛ چون مىرفتم كه بفهمم محبت چه ، دوستى كدام است . و خوب حس مىكردم كه اين جوان را دوست مىدارم . ولى ، هيچ وقت از وظيفه‌ى خود خارج [ نشده ] ، تخطى [ و ] تجاوز نكرده ، اخبار را از دست نداده ، احتياط را فراموش نكردم . احدى ازين ميل قلبى و محبت من نسبت به اين جوان مسبوق نبود ؛ حتى خودش هم نمىدانست و نمىفهميد . ليكن ، او كارى به اين نداشت كه من هم مايل او باشم . او در تمام اين انقلابات [ و ] اغتشاشات داخلى ، هيچ ساعتى اين كلمه را فراموش نمىكرد ؛ و روزى ده مرتبه به توسط عمر و زيد به من مىگفت : من تو را دوست مىدارم . و من تنها در جواب آه طولانى كشيده ، چشم‌هاى خود را پر از اشك كرده ، به طرف آسمان نگاه مىكردم . طولى نكشيد كه اين جوان عنان اختيار را از دست داد ، ديگر نتوانست درد خود را مخفى بدارد . تمام اهل حرمسراى ، اين طوفان عشق را مىديدند و به يكديگر قصه كرده ، مىگفتند . طبيعت هم به يك اندازه با اين بدبخت همراهى كرده بود . [ 44 ] در تمام ساعات شبانروز ، دقيقه‌به‌دقيقه عشق و سرورى تازه شروع مىشد . هر روز در منازل خانم‌ها ، مهمانىهاى بزرگ و ضيافت‌هايى برپا مىشد . و در هر عمارت شخصى سلطان يا در ديوانخانه يا در تالار ابيض ، انواع اقسام سازها ، تئاترها ، اركسترها ، بازىها شروع مىشد ؛ و اين بيچاره مىتوانست اغلب مرا ديده ، از دور تماشا مىكرد . پدر من به كلى حال اطفال را درين روزها پيدا كرده بود ، و از شدت مسرت دقيقه‌به‌دقيقه اسباب عيش و عشرت را فراهم مىنمود ؛ اغلب شب‌ها ، در تاريكى مطلق حكم گشت و تفرج مىداد . در بين تفرج ، از غلام بچه‌ها و خواجه‌ها صورت خيالى قبلا درست كرده ، دستور العمل داده كه يك مرتبه خود را نشان داده ، زن‌ها و خانم‌ها را بترسانند . و اين‌ها فرياد زده ، فرار كرده ، زمين خورده بترسند و او بخندد . بيشتر شب‌ها مجلس قمار داير بود . پول‌هاى تازه ، سكه‌ى قشنگ براق از صرف جيب آورده ، در ميان خانم‌ها تقسيم كرده ، مشغول بازى مىشدند . يكى از بازىهايى كه من خيلى دوست داشتم ، و مايل بودم در تمام شب‌ها كه
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 52 | تاج السلطنه / منصوره اتحاديه (نظام مافی)