آنها ، هيچكس به قشنگى من نبود . تمام مجلس به من تماشا مىكردند . اغلب خانمها از من مىپرسيدند : « لباس شما را كدام خياط دوخته ؟ » درحالتىكه ، لباس من خيلى ساده بود . من هم بىريا و كتمان مىگفتم : « فلان خياط ! » اين بيچاره با يك زحمتى ، عين لباس مرا تهيه مىكرد . ليكن ، وقتى كه مىپوشيد ، قشنگ نمىشد . آن وقت ، با من عداوت پيدا مىكرد ، مرا لعنت [ و ] نفرين مىكرد .
يا مىپرسيدند : « اين پودرى كه به صورت زدهايد ، از كدام مغازه ابتياع كردهايد ؟ » مىگفتم : « از فلان مغازه ! » مىرفت و تهيه مىكرد ؛ ليكن قشنگ نمىشد ، باز مدعى مىشد .
تمام زنهاى ايرانى ، از بزرگ [ و ] كوچك ، چه از اقوام ، چه از خارج ، با من در موضوع خوشگلى چهرهام عداوت داشته ؛ و بيشتر عداوت آنها شديد مىشد وقتى كه مىديدند اين خوشگلى ، توأم شده است با يك حسن معاشرتى و يك مهربانى [ و ] اخلاق و عادات خوبى . من خيلى ميل داشتم به تحصيل ؛ و در تمام شبانروز ، هر وقت فرصتى داشتم تحصيل مىكردم . ازين روى هم در حرف ، در صحبت ، در اخلاق ، [ و ] در اطلاعات بر زنها [ و ] خانمها سبقت داشتم . و اين بيشتر اسباب عداوت شده بود . مرا از هر جهت آراسته مىديدند . من در تمام مدت عمر ، در تحت يك عداوت عمومى زندگانى كردهام .
و بهقدرى اين مردم به من زحمت وارد آورده ، صدمه زدهاند ، كه هيچ انسانى اين اندازه زحمت نديده است . ليكن ، هيچ وقت خود را نباختهام ، و هميشه خداوند با من همراه بوده است و مرا از شر تمام زهرهاى مهلك عداوت محفوظ داشته است .
اما ، معلم عزيزم ! باور كن هرگز ، به آزردن مورى و كشتن يك پشه راضى نشدم .
در صورتى كه به نام عداوتها و دشمنىها ، تلافىهاى عظيم مىتوانستم كرد . ولى ، در تحت يك سلوك و سلامت نفس ، از تمام بدىها صرف نظر نمودم . نه از ضعف نفس ؛ بلكه از علو همت و دانستن ناقابلى دنيا ، جز نيكى نكردم و جز بدى نديدم . اما هيچ وقت ترك سليقه نكردم و شكايتى نداشتم .
اما ، معلم من ! اين را هم بدانيد : گذشتن ايام و اندوه آلام ، در ظاهر جسم اثرى مىنمايد ؛ ولى ، بر نقش مخلد آدمى اثرى ندارد . در طبيعت ، انسان به هر حالى كه بوده باقى مىماند ؛ اگرچه ، روزگار به يك حال باقى نمىماند . پس ، گويى ما را به كالسكهى دهر باز بستهاند كه ما را همى برد ، و طعم تغييرات و اختلافات را به ما همى چشاند . گاهى پاى در يك سلطنت و بزرگى گذاريم ، و گاهى بندهوار ، ذليل ، خوار ، بىمقدار ، راهى وادى فراموشى و فراموشكارى و بىوفايى شويم . گاهى [ 83 ] با لذت ، خوشى و ثروت و دوستىها تمتع يابيم ؛ گاهى از كدورت ، دشمنى و دشمنان رو [ ى ] تابيم . گاهى غريق نعمت و لذتهاى روحانى وجدى ؛ گاهى قرين عذاب و هلاكت ابدى . و در جمع اين احوال و انقلابات ، برجايى كه بودهايم باقى مىمانيم ؛ و در حال ، انقلاب و تغيير رخ نمىدهد . و اين خود از بوالعجبىهاى خداى يگانه است .
درين تاريخ ، من ستايشگر متملق زياد داشتم . زيراكه جوان و صاحب ثروت بوديم هر دو ؛ هم زن ، هم شوهر . تمام ادارهى قراول خاصه درين تاريخ ، با شوهرم بود و سالى
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: تاج السلطنه
ص١٠٦