تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
درياى بىپايان كه من تنها به روشنايى ستاره‌ى اقبال خود بايد درو قدم بگذارم ، يعنى : زندگانى متحد ، پر بود از تخته سنگ‌هاى عظيم بزرگى كه اجتناب از آن‌ها محال بود . من اگرچه خيلى پرمتانت و سكوت بودم ، ليكن باز گاهى قبول كرده ، اسباب ناراحتى خود و شوهرم را فراهم مىكردم . [ به جهت ] معاشرت اتصالى ، اخلاق من [ 84 ] و شوهرم را اين معاشرين درك كرده بودند ؛ و مىدانستند ما از هيچ‌چيز متأثر نمىشويم ، نه از فقدان مال ، نه از گم شدن جواهر ، نه از آنتريك‌هاى فاميل ، نوكرى ، كلفتى . آن‌ها هم هيچ وقت ازين راه‌ها داخل نشده ، آن نقشه‌ى آسايش را پيدا كرده بودند . و آن نقشه‌ى آسايش اين بود كه : « فلانى ! تو به اين قشنگى ، خوشگلى ، دختر پادشاه ، خانم مطلق ، اول زن نجيب محترم ايران ، شوهرت رفته است خاطرخواه شده است . - « آخر به كى ؟ بگوئيد ! » مىگفتند : « خير ! ما نمىگوئيم . شما به ايشان خواهيد گفت و با ما عداوت پيدا مىكند . » پس ازينكه من قسم مىخوردم ، قول مىدادم كه نگويم ، مىگفتند مثلا : فلان ضعيفه‌ى فرنگى كه رختشوى سفارت فرانسه است . همين را پرت ، براى غصه و كدورت و بدسرى و اندوه يك ماه من كافى بود . و پس ازينكه مدت‌ها روزگار و سعادت را بر خود تلخ مىكردم ، تازه مىگفتم به او اصل مسئله چيست و راپرتچى كدام است . بعد از تفتيش ، معلوم مىشد دروغ است يا راست است ، اما نه به اين قسمى كه مىگويند . همين متملقين كه از طفوليت مرا احاطه كرده بودند و در هر بحرانى كه در زندگانى من مىشد ، صورتا تغيير كرده و سيرتا باز از همين جنس نديم بودند ، دو اخلاع كثيف رذلى به من آموخته بودند : يكى غرور و يكى خودنمايى . و ازين دو توليد شده بود يك حسد خيلى پرشدتى نسبت [ به ] شوهرم . و او هم همين قسم پرغرور ، بلكه يك قدرى هم ديوانه بود . نه ديوانه‌ى جسمى ، بلكه ديوانه‌ى روحى . براى اينكه ، به قدرى در نعمت و بزرگى و استراحت بزرگ شده بود ، كه هيچ فكر نمىكرد در عالم زحمتى هم موجود است . يك روزى ، صحبت مىكرديم . به او گفتم : « من اگر فلان گوشواره‌ى برليانت كه قيمتش سه هزار تومان است نداشته باشم ، غصه مىخورم . » خنديد و گفت : « مرگ من ، راست بگو غصه چه مزه دارد و از چه تركيب مىشود ؟ » معلم من ! تصور نكنيد شوخى مىكنم . خدا مىداند با كمال بىخيالى گفت ؛ و بعد از خنده‌هاى زياد و تشريح غصه ، گوشواره را به من داد . اگر اين متملقين و مفتنين هوس‌هاى انسانى نبود ، يقينا از ما دو نفرى در تمام عالم خوشبخت‌تر يافت نمىشد . ولى ، افسوس كه نتيجه‌ى معاشرت و اجتماع بشرى ، ما دو را بدبخت و اولاد ما را بدبخت‌تر نمود . اى آه و افسوس ! چرا در همان ايام نمردم كه طعم اختلافات و انقلابات را