تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
مكدرى مبتلا شدم . هر شب با خوردن مقدار زيادى « برومور » ، باز تا صبح بيدار بودم . در همين اوقات ، شوهرم ناخوش شد و به مرض مزمن سوزاك مبتلا . و علت اين مطلب به كلى مجهول بود از من . طبيب پنهان كرده بود و به من مىگفتند : تب دارد . پرستارى ناخوش و خيالات خودم ، خيلى به من زحمت داد . سه ماهه حامله بودم ؛ خبر فوت برادرزاده‌ام را به من دادند . احترام السلطنه ، دختر مظفر الدين شاه ، در موقع تولد طفلش مرده بود . خيلى اسباب خيال من شد و از تولد طفلم بىنهايت ترسيدم . به يكى از دكترهاى بزرگ كه درينجا اسم نمىبرم ، متوسل شده و يك حلقه انگشترى برليانت درشت به او دادم . دوايى به من داد كه طفلم را سقط كنم . دوا را محرمانه از اهل بيت خانه خوردم . و پس از شش ساعت ، يك عصبانيت « 69 » پروحشتى مرا گرفت ! و به قدر دو ذرع بلند شده ، به زمين خوردم . اين حال تشنج‌اش به واسطه‌ى سم دوا بوده است و من ملتفت نبودم . و به هيچكس هم نگفتم من دوا خوردم . اطباء را جمع كردند ؛ به هيچ قسمى نتوانستند اين حال تشنج را تخفيف بدهند . اتصال ، در تمام ساعات شبانروز ، من در اضطراب و التهاب بودم . تمام روى قلب من لكه‌هاى سياه مىسوخت . اطباء از تشخيص مرض بيچاره شده و نمىفهميدند علت چيست . تا اينكه ، من قضيه را به ايشان گفتم . ليكن ، هرچه اسم طبيب را سؤال كردند ، [ 82 ] نگفتم . بعد ، دواهاى ضد سم دادند . با هزار زحمت بچه سقط شد ؛ ليكن اين حال عصبانى در من باقى ماند . سه سال تمام ، به همين قسم ناخوش بودم و عصبانى . اين مرض به كلى مرا عوض كرد . تمام اخلاق و آداب من تغيير پيدا كرد . به كلى متلون ، خيلى زود متغير ، [ و ] بداخلاق شدم . ديگر تحمل هيچ قسم ناملايمى را نداشتم ؛ فورا ، حال عصبانى من بروز مىكرد و مرا در بستر بيمارى و فلاكت مىانداخت . اطباء گردش را تجويز كردند . و هر عصرى ، كالسكه درست كرده ، مجبورا مرا گردش مىبردند و در مغازه‌ها پياده كرده ، مشغولم مىنمودند . عجالتا ، از دولت مرض « هيسترى » ، ما از خانه‌نشينى و حبسى يك اندازه آزاد شده بوديم . ليكن ، مفتشين زيادى با ما همراه بودند كه تمام را پرت سوارى و گردش را بايد به شوهرم بدهند . شوهر من حالا ديگر يك بچه‌ى بيسوادى نبود ؛ يك مردى بود هيجده ، نوزده ساله و خوب گنجينه‌ى سعادت خود را حفظ مىكرد . خوشگلى و طراوت من ، اسباب رشك و زحمت او شده بود ؛ اغلب مىگفت : « اى كاش يك اتفاق غيرمنتظره ، از قبيل آبله يا سالك ، ترا بدصورت كند و مرا از زحمت پاسبانى خلاص . » در تمام زن‌هاى ايران ، زنى به خوش صورتى و قشنگى من نبود . اغلب كه در مجالس بزرگ مىرفتم ، از قبيل عروسىها ، اعياد ، به حضور شاه ، [ و ] در مواقع رسمى كه تقريبا هزار نفر از شاهزاده خانم‌ها [ و ] خانم‌هاى فاميل بزرگ بودند ؛ در ميان تمام
هامش
( 69 ) - اصل : عصبانى .