عبور كنم . و هر روزى كه بيرون مىآمدم ، ناچار مقدار زيادى از اموات را كه دفن مىكردند ، مىديدم : با يك صورتهاى مهيب موحش و يك تركيبهاى ترسناكى .
ازين مسافرت ، من خيلى افتاده شدم . ديدن اين اموات و عاقبت انسانى ، خيلى مرا تأديب كرد و از آن غرور جوانى و شرارت [ و ] خودپسندى ذاتى ، مقدارى مرا باز داشت . اگرچه من هم مثل ساير نوع انسان فراموشكار بودم ، و اين اگر چندى در من باقى بود ، لكن باز نتايج عمدهاى داشت : هنوز كه چندين سال است از آن مسافرت مىگذرد ، من در نوشتن يك نكته به خود لرزيدم و معاينه عاقبت انسانى را ديدم . بگذاريد يك قدرى هم از آنچه ديدم و اسباب وحشتم شده ، به شما هم بنويسم .
اين مردهها را در تابوت گذاشته ، در نمدى پيچيده و از راههاى دور و ولايات به قاطر بار كرده ، مىآوردند . در هر منزلى كه مىخواهند قاطر استراحت كرده ، جو بدهند ؛ طناب قاطر را باز كرده ، و اين دو تابوت يك مرتبه از روى قاطر به زمين مىافتد و اين مردهها بدبخت خرد مىشوند . وقتى كه به حضرت معصومه ( ع ) مىرسند ، تمام اين تابوت خرد شده ؛ كفن مردهى بدبخت پاره شده ، سر و دستش شكسته . بعد ، مىبرند در حرم طواف داده ، مىآورند به قبرستان . به اندازه [ اى ] در قبرها مرده روى هم گذاشتهاند ، كه جاى مردهى تازه نيست ؛ مجبورا ، از همان قبرها باز كرده ، اين مردهى جديد را هم روى مردههاى ديگر گذاشته ، مقدار كمى خاك مىريزند . در موقع نبش قبرها ، انواع اقسام مردهها بيرون مىآيند : بعضىها گوشت متلاشى و سياه شده ؛ بعضىها نصف گوشت جدا شده ، نصف نزديك به جدا شدن بوده است . يك هيكلهاى عجيب ، يك صورتهاى مهيبى كه خدا هر انسانى را از ديدن آنها محفوظ بدارد . دستهاى قطع شده ، پاهاى جدا شده ، موهاى پريشان ريخته ، كفنهاى پوسيده .
آه ! معلم من ! باوجوداين عاقبت و اين نتيجه ، چه آرزوهاى بلند داريم ؟ چه زحمتهاى غيرقابل تحمل به نوع خود وارد مىكنيم ؟ چه فسادها [ و ] آنتريكها در برچيدن سعادت يك نفر انسانى كه فكر مىكنيم خوشبخت است مىكنيم ؟ در شبانروز ، از دست حرص آرزو چه زحمتها مىبينيم ؟ آه ! افسوس كه غفلت بزرگترين دشمن نوع انسان است ؛ و اين دشمن ، از تمام دوستان به شخص نزديكتر است . سعدى مىگويد :
بس بگرديد و بگردد روزگار * دل به دنيا در نبندد هوشيار
اى كه دستت مىرسد كارى بكن * بيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
اينكه در شهنامهها آوردهاند * رستم و روئينه تن اسفنديار
تا بدانند اين خداوندان ملك * كز بسى خلق است دنيا يادگار
آنهمه رفتند ماى شوخ چشم * هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار
اى كه وقتى نطفه بودى در شكم * وقت ديگر طفل بودى شيرخوار
[ 81 ] مدتى بالا گرفتى تا بلوغ * سرو بالايى شدى سيمين عذار
همچنين تا مرد نامآور شدى * فارس ميدان و مرد كار زار
آنچه ديدى برقرار خود نماند * وينچه بينى هم نماند برقرار
دير و زود اين شخص هيكل نازنين * خاك خواهد گشتن و خاكش غبار