تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
گل بخواهد چيد بىشك باغبان * ور نچيند خود فرو ريزد ز بار اينهمه هيچ است چون مىبگذرد * بخت و تخت و امر و نهى و گيردار نام نيكو گر بماند ز آدمى * به كزو ماند سراى زرنگار سال ديگر را چه مىداند حيات * يا كجا شد آنكه با ما بود يار خفتگان بيچاره در خاك لحد * خفته اندر كله سر مور و مار صورت زيباى ظاهر هيچ نيست * اى برادر سيرت زيبا بيار هيچ مىدانى خرد به يا روان * من بگويم گر بدارى استوار آدمى را عقل بايد در بدن * ورنه جان در كالبد دارد حمار بيش از آن گر دست را بيرون برد * گردش گيتى زمام اختيار گنج خواهى در طلب رنجى ببر * خرمن ار مىبايدت تخمى به كار چون خداوندت بزرگى داد حكم * خورده از خوردن مسكين در گذار چون زبردستيت بخشيد آسمان * زير دستان را هميشه نيك دار عذر خواهان را خطا كارى ببخش * زينهارى را به جان ده زينهار شكر نعمت را نكويى كن كه حق * دوست دارد بندگان حق گزار لطف او لطفيت بيرون از حساب * فضل او فضل است بيرون از شمار گر به هر مويى زبانى باشدت * شكر يك نعمت نگويى از هزار كام درويشان مسكينان بده * تا همه كامت برآرد روزگار نام نيك رفتگان ضايع مكن * تا بماند نام نيكت برقرار ملك پايان را نشايد روز شب * گاهى از خمر و گاهى در خمار با غريبان لطف بىاندازه كن * تا رود نامت به نيكى در ديار زور بازو دارى و شمشير تيز * گر جهان لشكر بگيرد غم مدار از درون خستگان انديشه كن * وز دعاى مردم پرهيزگار منجنيق آه مظلومان به صبح * سخت گيرد ظالمان را در حصار با بدان بد باش با نيكان نكو * پيش گل گل باش و جاى خار خار ديو با مردم نياميزد مترس * بل بترس از مردمان ديوسار هركه بد با مردم بد پرورد * دير و زود از جان برآرندش دمار با بدان چندانكه نيكويى كنى * قتل مار افسا نباشد جز به مار اى كه دارى چشم و عقل و گوش هوش * پند من در گوش كن چون گوشوار
هرقدر در موقع رفتن ، در راه خوش گذشت ؛ در موقع مراجعت ، از خيالات و نااميدى به من بد گذشت . روزى و شبى نمىگذشت كه پنجاه مرتبه آه نكشم و چشم‌هاى خود را پر از اشك نسازم ، و به عاقبت و بيچارگى نوع انسان فكر نكنم . از آن زمان ، ديگر قيد ابهت و هنر فروشى را زده ، و در غرور سلطنتى خود تخفيف داده بودم . با وجودى كه از مرگ بىاندازه هراسان و خائف بودم ؛ مع ذلك ، روزى نمىگذشت كه آرزو نمىكردم . براى اينكه از خيالات گوناگون خسته‌كننده‌ى پرزحمت خلاص بشوم ، اغلب را سرافكنده مشغول فكر بودم . تاآنكه ، حال مزاجم مغشوش شد و به يك بيخوابى