تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
نچشم ، و اين قدر چيزهاى غيرمنتظره و ناملايم را در دوره‌ى اين زندگانى كم ببينم ؟ معلم من ! باوجودى كه من سه مرتبه خود را مسموم كرده‌ام ، هنوز زنده‌ام و به شما شرح حال خود را مىنويسم . پس ، علاقه‌ى طبيعت و اراده‌ى خدا بر اين قرار گرفته بوده است ؛ و من در مقابل قدرت او ضعيف شده ، نتوانستم خود را از ميدان مجاهدت زندگانى بركنارى بكشم . شوهرم را درباره‌ى من به كلى ظنين كرده بودند . اين بيچاره خواب و خوراك [ و ] راحت نداشت ؛ ليكن بىمأخذ . و من ابدا مقصر نبودم و در تحت يك [ بى ] خيالى و بىاعتنايى . . . و خدا ترسى زندگانى مىكردم . از جهنم و عذاب خيلى مىترسيدم . از مرگ خيلى وحشت داشتم . هميشه ، در نمازها و دعاها ، به درگاه خداوندى مىباليدم و خير و عافيت و تسهيل مرگم را درخواست مىنمودم . و جدا براين بودم كه : هميشه با يك عزم اراده‌ى قوى خود را محفوظ داشته ، به عذاب و عقاب آخرت دچار نكنم . اين متملقين ، مذهب و جديت من در اوامر آسمانى را هم مخالف با خيالات فاسد خود ديدند ؛ خواسته پاك مرا از قيد [ 85 ] مذهب خلاص كرده ، بعد با كمال آسانى از شوهرم هم جدا كنند . يك نفر از اقوام نزديك من كه خيلى عالم فاضل بود ، ولى بىاندازه مرا دوست مىداشت ، بلكه يك عشق پرشدت و حرارت به من داشت ، خود را براى اين كار حاضر كرد . به من تكليف كرد : « فلانى بيائيد تحصيل كنيد ؛ فرانسه بخوانيد . شخص بيسواد انسان نيست . » من هم به واسطه‌ى اينكه فوق العاده راغب بودم ، قبول كردم . اين جوان نجيب ، هفته [ ى ] سه روز به من درس مىداد . در تنفس و موقع استراحت ، صحبت مذهبى مىكرد و از « طبيعيون » قصه مىكرد . من در اوايل خيلى متغير شده ؛ با او مجادله مىكردم . بعد ، كم‌كم گوش مىكردم . پس از مدتى ، باور كردم . اول كارى كه كردم ، تغير لباس دادم : لباس فرنگى ، سربرهنه . درحالتىكه هنوز در ايران ، زن‌ها لباس فرم قديم را داشته . پس از لباس ، ترك نماز و طاعت را هم كردم ؛ زيراكه با « كرست » و آستين‌هاى تنگ لباس‌هاى چسبيده ، وضو ساختن [ و ] نماز كردن مشكل بود . پس ازينكه نماز ترك شد ، تمام مذاهب و اعتقادات را باطل شمرده ، مىگفتم : « رعد ، رعد است ؛ برق ، برق . درخت فلان است ؛ انسان فلان . » مثلا : من تا سن هيجده سالگى ، به حرف دده جان معتقد بودم كه : زنجير آسمان را ملك مىكشد و خداوند غضب مىكند ، صداى رعد مىآيد . ولى ، اين معلم عزيز من به من گفت : « اين‌ها لاطايل است . رعد [ و ] برق از تصادفات بخار توليد مىشود ؛ و به من علمى ثابت كرد . يا اينكه : « تو مىگويى : زمين در روى شاخ گاو زرد ايستاده . دروغ است ؛ زمين كرويست و به چيزى تكيه ندارد . » و هرچه روزبه‌روز در تحصيل پيش مىرفتم ، بر لامذهبى دامن زدم ؛ تا اينكه ، به كلى طبيعى شدم . و اين حرف‌ها چون براى من تازگى داشت ، ميل داشتم به مادرم ، كسانم ، [ و ] بچه‌هايم تعليم كنم . در موقعى كه من شروع به صحبت مىكردم ، مادرم مرا لعنت و نفرين مىكرد ؛ مىگفت : « بابى شدى ! » كسانم استغفار مىفرستادند ، دور مىشدند ، گوش نمىكردند . فقط ، متملقين و مفسدين و مغرضين خوشحال بودند ، و به من تحريك