تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
به واسطه‌ى پست‌فطرتى و لئامت پدر شوهرم ، هيچ وقت ازو خواهش نمىكردم . شوهرم هم مشغول عياشى و جمع‌آورى قاطرهاى خود بود . پس ، مجبور بودم جواهرات خود را فروخته و مخارج خود را مرتب كنم . و تمام را زرگرباشى به قيمت‌هاى نازل مىخريد ؛ و من هم ساكت ، آرام مشغول خرج بودم . يك دختر ارمنى « آنا » نام ، درين ولايت غريب ، دوست و صديق من بود . و آن هم شرحش ازين قرار است : اين يك دختر هيجده ساله ، خيلى خوشگل ، چشم‌هاى قشنگ مشكى ، خياط بود . پس از يك ماه ، من خواستم لباس بدوزم ؛ اين دختر را براى لباس دوختن آوردند . كم‌كم ، با او انس گرفتم و او هم واقعا صميمانه مرا دوست مىداشت و اغلب را منزل من بود . هميشه ، در گوشه‌هاى چشم سياه درشت او ، قطرات اشك مانند بلريانت برق مىزد . و با يك آهنگ مطبوعى به من مىگفت : « من تو را دوست مىدارم ! » اين صدا تا قعر قلب من نفوذ داشت ، و خيلى ميل داشتم هميشه بشنوم . در به دو امر ، هروقت به اندرون وليعهد مىرفتم ، خيلى مورد لطف و مرحمت واقع مىشديم . ليكن ، كم‌كم خوشگلى من اسباب وحشت شد ، و آن لطف صميمى ملكه مبدل به يك نوع اضطراب مخصوصى ؛ ليكن بدون جهت . زيراكه ، من به قدرى در چنگ يأس و نااميدى دچار ، و به قدرى در فشار زحمت و غربت مبتلا بودم كه دنيا ، بلكه هرچه درو بود فراموش كرده بودم . و به تدريج ، زن پدر شوهر من عزيز كرده [ و ] طرف مرحمت واقع شد . در حالتى كه ، هيچ فرقى به حال و خيال من نكرد . دقيقه [ اى ] هم براى اين مطلب فكر نكردم . ولى ، پس از چندى كه مردم اين انس و الفت را به نوكرهاى ديگر ترجمه و تفسير مىكردند ، موجب خنده‌ى فراوانى براى من مىشد . و ازين اخبارات مسرور شده ، فوق العاده مىخنديدم . زيراكه به قدرى اين زن غيرقابل عشق و محبت بود ، كه اسباب تعجب و تفريح بود قصه معاشقه‌ى او . در همين ايام ، خبر از تهران رسيد كه برادرم به فرنگستان رفته و مادرم به صندوقدار برادرم ( شاه ) شوهر كرده است . در اول قدرى دلتنگ ، و بعد بىكسى مادرم را به خاطر آورده ، رفع دلتنگى را از خود نمودم . ليكن ، يك خلجان خاطرى و يك زحمت عميقى در قلب و دل من باقى ماند . در ظرف همين ايام ، كاغذى از مادرم رسيد كه درو سفارش كرده از دايى خودش احمد ميرزا . و من هم نظر به سفارش مادرم ، تفتيش كرده ، فهميدم كه دايى جان در اردبيل تشريف دارند . مخارج فرستاده [ 72 ] رئيس تفنگدارهاى خودمان را مأمور كردم كه برود به اردبيل ، و شاهزاده را با كمال احترام به تبريز بياورد كه در اينجا ، يك شغل محترمى از وليعهد براى او بگيرم . اسعد السلطان ، رئيس تفنگدارها ، به اردبيل رفت . شاهزاده خودش به واسطه‌ى كارهاى شخصى نيامد ، كه بعد بيايد ؛ پسرش و مادرش را روانه كرد . پس از ورود ، منزلى تهيه كرده ، با كمال احترام از ايشان پذيرايى كرديم ؛ و پسر او را به شوهرم سپردم . از قضا ، پسر اين شاهزاده يكى از آن خوشگل‌هاى نمره اول است ؛ نه در تبريز ، بلكه در تهران هم‌چنين صورت مطبوع دلكشى من نديده‌ام . پس از چندى ، شوهر