تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
عزيز دلباز من مقتول و مجنون اين جوان شده و هرچه داشت و به جبر و تعدى از مردم مىگرفت ، صرف هوس‌هاى بى جا و خيالات مهمل اين جوان مىشد . و من به كلى ازين قضيه بى خبر بودم ؛ تا اينكه پس از يكى دو ماه ، اين خبر شايع و من بيچاره را مسبوق كردند . آن قدر توانستم [ كه ] از منزل خودم خارجش كردم ، ليكن نتوانستم از دل او خارجش كنم . در تمام اين شانزده ماهى كه در تبريز متوقف بودم ، ماهى مبالغ گزافى به مصرف اين جوان مىرسيد ؛ و با كمال شدت [ و ] حدت به او عشق داشت . من يقينا خيلى در فشار زحمت بودم اگر شوهرم را به‌طور عشق دوست مىداشتم ؛ ليكن ، چون او را فقط به‌طور احترام و شوهرى دوست مىداشتم ، چندان پاپى افعال و اعمال او نبوده ، كارى به او نداشتم . درين مدت هم كه در تبريز بودم ، تمام را كسل و گرفتار . يك پسرى هم خدا درينجا عنايت فرمود و مرا غرق مسرت نمود . خيلى اين اطفال را دوست مىداشتم ؛ در تمام ساعات عمرم ، جز اين‌ها به چيزى مشغول نبودم . مدتى گذشت و خبر مراجعت شاه از فرنگستان رسيد . قرار شد امير نظام به استقبال برود و ما را هم روانه‌ى تهران نمايد . من ازين مژده بىاندازه مسرور شدم كه از دست غربت و بىكسى خلاص شده ، به وطن خود مىروم . ما را به طرف تهران حركت دادند . شوهر من با پدرش نزاع كرده و همراه من به تهران آمد . در راه خيلى سخت گذشت ؛ زيراكه مصاحب عزيز و هم‌سفر مطبوع من ، خبر مرگ كسى را در راه شنيد كه فوق العاده او را دوست مىداشت . و اين مصاحب من ، زن امير نظام بود ؛ و اين دوست عزيزش ، يكى از نوكرهاى خودش بود كه لله‌ى پسرهايش بود . محبت اين زن را شوهرش نسبت به اين نوكر حس كرده بوده است و او را به مأموريت فرستاده ، مأمور ديگرى هم براى اعدام او فرستاد . نتيجه اين شد كه بيچاره جوان پس از حركت ما مرد . دخترش در راه رسيد و زندگانى صحرايى ما را غرق ملامت نمود . از ورود به تهران و ديدن كسان خود ، بىاندازه خوشوقت بودم ؛ ليكن ، اين خوشحالى موقتى شد . زيراكه شوهرم از قزوين به استقبال رفت و من در تهران تنها ماندم . اين مسافرت ، شش ماه طول پيدا كرد . زيراكه پس از رفتن او از راه رشت به استقبال ، پدرش او را دوباره با خود به آذربايجان برد ؛ پس از چندى فرستاد كه دوباره ما برويم . من قبول نكردم . ليكن ، خانواده‌ى خودش را برد و پس از رفتن خانواده‌اش ، شوهر مرا فرستاد به تهران . من تازه شروع كردم به يك زندگانى تقريبا آزادى كه در تحت تابعيت نباشم . و به من خيلى اين آزادى گران تمام شد ؛ براى اينكه اين عدم اطاعت من ، پدر شوهرم را متغير كرد و يك سال تمام مخارج به من نداد . و من بقيه‌ى جواهرات خود را فروخته ، اسب و كالسكه خريدم و زندگانى را سروصورتى دادم . شوهرم مشغول كارهاى خودش بود : اسب بخرد ؛ قاطر نگاه دارد ؛ گاو [ و ] گوسفند رمه درست كند ؛ خروس اخته كرده ؛ بوقلمون تربيت كند . و من هم مشغول پرستارى اطفال و زندگانى بودم . درين ايام ، ميل كردم « تار » مشق كنم . ميرزا عبد الله كه پيرمرد و تقريبا جزو اموات بود ، براى معلمى انتخاب شد . خيلى زود ، بهتر از معلم خودم ساز مىزدم ؛ و اين