و آن اين بود : دو ماه پس از عروسى من ، پدر شوهر من اظهار كرد كه : فلانى ! حقوق خودت را به من واگذار كن ؛ من براى تو نگاه داشته ، هر وقت بخواهى به تو رد خواهم كرد . من هم قبول كرده ، به خيال خود خواستم اندوخته داشته باشم . دو سه سال حقوق من به او واگذار بود . روزى كه مىخواهم به طرف آذربايجان حركت كنم ، سيد ابراهيم تاجر حرير فروش كه درين دو سه سال لباس به ما داده است ، آمده اظهار كرد كه :
دو هزار و هشتصد تومان پول به من بايد بدهيد ؛ و الا ، نمىگذارم حركت كنيد . من براى پدر شوهرم پيغام فرستادم كه : « اين سيد چه مىگويد ؟ مگر مخارج من با خود من است ؟ »
پيغام فرستاده بود : « من دختر سلطان گرفتهام كه مخارجش با خودش باشد . » جواب فرستادم : « حق است ؛ در صورتى كه حقوق مرا كه نه هزار تومان است و در پيش شما است ، به من رد كنيد . من هم پول سيد را مىدهم . »
پيغام فرستاده بود : « پولى در پيش من نيست . »
من به مادرم شكايت كرده ، گفتم قصه ازين قرار است . ايشان هم پس از مذاكره مأيوس شدند ، و معلوم شد پول ما را ميل دارند نگاه دارند . و قرض سيد را مادرم قبول ، و من هم حقوق خود را به او واگذار نمودم .
نظر به همين مسئله و هزار زحمتهاى خانوادگى ، من راضى به اين مسافرت نبودم . [ 71 ] ليكن ، مادرم مجبور كرد بروم . و پدربزرگ مرا هم به حكومت ارومى به همراه بردند . در راه خيلى بد و سخت گذشت ؛ تمام با يكديگر ضد [ و ] معاند . و بيچاره ، غريب ، دلتنگ در ميان يك جماعتى افتاده ، راه نفسم به كلى مقطوع شده بود .
يك پسرم مرده ، دو دختر داشتم . تمام دلخوشى و مسرت من اين دو طفل بودند . پس از يك ماه ، به آذربايجان رسيده ، از زحمت راه و ديدن چهرهها [ ى ] مزور خلاص شديم .
منزل من جدا و خيلى دور از منزل پدر شوهرم بود ، كه امير نظام شده بود .
از طرف وليعهد و « ملكه جهان » خيلى احترام و مهربانى به من ؛ ليكن ، انقلابات داخل مرا از تفريحات خارجى دور كرده ، خيلى محزون دلتنگ بودم و اغلب را تنها زندگى مىكردم . شوهرم رئيس قشون آذربايجان شده بود و خيلى بايد ازين شغل جديد استفاده مىكرد . ليكن ، عشق غريبى به جمعآورى اسب و قاطر داشت ؛ در ظرف يك مدت كمى ، ده قطار قاطر براى خود از دخل حكومتى درست كرده بود . و هرچه مداخل داشت ، پول كاه [ و ] جو قاطرها مىشد . و ديگر اينكه : از كتك كارى بىاندازه خوشش مىآمد ؛ هرروزه ، جماعتى را كتك مىزد و پس از آن خلعتهاى فاخر به ايشان مىداد . و اين كار همه روزه مكرر مىشد . گاهى اين رئيس قشون با شأن [ و ] شوكت ، لباسش منحصر به يك سردارى مىشد ؛ آن را هم مىبخشيد و مجبورا يكى دو روز در خانه منزل مىكرد تا لباس جديدى تهيه كند .
اين شوهر عزيز من ، به ولى نعمت از عياشى تأسى كرده بود : از جوانهاى ساده بىاندازه محظوظ مىشد . رقاصى بود تقريبا بيست ساله ، موسوم به « طيهو » ؛ عاشق ، شيفته ، [ و ] سرگردان اين رقاص بود و مبالغ گزافى براى او خرج كرد . من هم
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: تاج السلطنه
ص٩٠