نمىتواند خدا را عبادت كند بلكه بايد با توجّه به بتها و آلههها خود را به درگاه الهى نزديك كند . ولى اين حجّت به آنها مىفهماند كه هر چند انسان قدرت احاطه به ذات خدا را ندارد امّا مىتواند او را به صفاتش بشناسد و بفهمد كه خدا خالق اوست و همين مقدار شناسايى در عبادت كفايت مىكند . از طرف ديگر بتپرستان بتها و آله را شفيع و واسطه درگاه خدا مىدانستند و اين مرد مؤمن در پاسخ آنها مىگويد : اين بتها هيچ نفعى براى من ندارند چون اگر من آنها را اتّخاذ كنم تا براى من شفيع باشند ، اگر خداى يگانه و رحمن ارادهء ضرر و سوئى نسبت به من داشته باشد اين بتها و معبودهاى پوشالى هيچ نفعى در دفع آن ضرر نخواهند داشت و نمىتوانند مرا از آن شر و ضرر نجات دهند پس الوهيّت و ربوبيّت فقط منحصر در خداى يگانه است .
و با چنين اوصافى اگر من به پرستش بتها و آلهه روى آورم حقيقتا در گمراهى آشكارى خواهم بود ، چون تدبير و خلق فقط بدست خداست .
و او اين استدلال را به نفس خود مىكند تا سايرين نيز از راه او پيروى كرده و با رجوع به عقل سليم و فطرت خود راه درست را برگزينند .
( 25 )
( إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ )
: ( من به پروردگار شما ايمان آوردم پس شما بشنويد تا در قيامت شهادت دهيد )
( 26 )
( قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ )
: ( به او گفته شد : به بهشت وارد شو ، گفت : اى كاش قوم من مىدانستند )
( 27 )
( بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ )
: ( كه پروردگارم مرا آمرزيده و مرا از مكرمين قرار داده است . )
در اينجا آن مرد مؤمن براى تأييد مجدّد رسولان مىگويد : من به خداى شما ايمان آوردم پس بشنويد و شاهد باشيد و اين كلام او در حكم تجديد شهادت به حق و تأكيد ايمان ، پس از اقامهء حجّت است .
ظاهرا پس از اين گفتگو و حجّتهاى قاطع ، مردم آن قريه ، چون ديدند در برابر حجّت او عاجز هستند و نمىتوانند پاسخ او را بدهند ، او را كشتند و در همان لحظه