و منافقين به آنها هم وعدهء نصرت دادند ، امّا ايشان را يارى نكردند « 1 » .
( 16 )
( كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ )
: ( درست مانند شيطان وقتى كه به انسان گفت كه كافر شود و وقتى كه كافر شد ، گفت : من از تو بيزارم ، من از خدا كه رب العالمين است مىترسم )
مىفرمايد : مثل اين منافقين مانند شيطان است ، زمانيكه انسان را با وسوسهها و آرزوها مىفريبد و به او وعده و وعيد مىدهد ، امّا وقتى كه انسان به كفر مبتلا شد ، از او اعلام برائت مىكند و مىگويد : من از رفتار تو بيزارم و از خداى رب العالمين بيمناكم .
منافقين هم همينطور به يهود وعدهء نصرت و يارى دادند ، امّا به آنها حيله كردند و آنها را تنها گذاشتند ، اين ماجراى شيطان اگر مربوط به داستان بدر باشد « 2 » ، كه شرح آن در سورهء انفال گذشت ، در اين صورت سخن شيطان سخنى جدّى بوده ، چون مىترسيده همان فرشتگانى كه در بدر براى يارى مؤمنان نازل شده بودند ، او را عذاب كنند و اگر مربوط به ماجراى ابو جهل و يا ماجراى صيصاى عابد « 3 » باشد ، سخنى جدّى نبوده بلكه نوعى استهزاء و خوار نمودن انسان مورد نظر را اراده كرده و يا از عاقبت دعوت او به كفر ترسيده .
( 17 )
( فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ )
: ( و عاقبت
هامش
( 1 ) . و علّت اين اخراج آنها از مدينه اين بود كه زن مسلمانى نزديك زرگر يهودى از اين طائفه ، نشست ، و او پايين دامنش را به بالاى آن متصّل كرد كه وقتى برخاست ، قسمتى از بدنش آشكار شد ، پس شوهر زن با زرگر درگير شد و او را به قتل رسانيد و يهود نيز به آن مرد مسلمان يورش بردند و او را به قتل رسانيدند و خانوادهء او از مسلمين به جزاى خونخواهى او نصرت طلبيدند و كار به محاصره منجر شد ( كمال مصطفى شاكر ) .
( 2 ) . سوره انفال ، آيه 48 .
( 3 ) . در بعضى تفاسير من جمله تفسير روح المعانى آوردهاند كه مرد عابدى به نام صيصا بود كه شيطان ابتدا به نزد خانواده دخترى كه بيمار بود رفت و آنها را تلقين كرد كه شفاى دخترتان در دست صيصا است ، سپس به نزد عابد آمد و او را وسوسه كرد تا با دختر در آميزد و وقتى كه دختر حامله شد او را وسوسه كرد كه تا دختر را بكشد و منكر ماجرا شود و سرانجام خانوادهء دختر به خونخواهى دخترشان آمدند و عابد را دستگير كردند ، آنگاه شيطان به نزد عابد آمد و گفت : من بودم كه به خانوادهء دختر گزارش دادم و تو را گرفتار كردم ، حال اگر دوبار براى من سجده كنى تو را از اين گرفتارى نجات مىدهم و راهب دو بار او را سجده كرد ، آنوقت شيطان با تمسخر و استهزاء او را ترك كرد و گفت : من از تو بيزارم ، چون از خدا مىترسم .