نيافريده بدليل آنست كه سنّت الهى بر اين قرار گرفته كه خدا متولّى و عهدهدار يك گروه از مردم باشد ( كه همان افراد غير ستمگر مىباشند ) تا آنها را داخل در رحمت و بهشت خود كند و امر طائفه ديگر يعنى ستمگران را به عهده نگيرد و در نتيجه آنها ولّى و ياورى نداشته باشند تا آنها را وارد رحمت كند و از عذاب حفظ نمايد .
( 9 )
( أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَ هُوَ يُحْيِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ )
: ( آيا به غير خدا اوليائى برگزيدهاند ؟ ! با اينكه فقط خدا ولّى است و اوست كه مردگان را زنده مىسازد و بر هر امرى تواناست )
در مقام انكار ظلم و كفر مشركان مىفرمايد : چگونه اينها براى خود اوليائى به غير خدا برگزيدهاند ؟ با اينكه ولايت منحصر در اوست و تنها ولّى خداست . اين اوّلين استدلال بر وجوب ولّى گرفتن خداست . آنگاه به حجّت دوم مىپردازد و آن اينست كه غرض عمده در اتّخاذ ولّى ، رهايى از عذاب دوزخ و راهيابى به بهشت در روز قيامت است و چون پاداش و عقاب بدست خدائيست كه بشر را زنده مىكند و مىميراند ، پس واجب است كه مردم تنها او را ولّى خود بگيرند .
سپس به حجّت سوّم مىپردازد كه حاصل آن اينست كه در باب ولايت واجب است ولّى قدرت بر ولايت و عهدهدار شدن امور اشخاص را داشته باشد و تنها كسى كه قدرت مطلق دارد خداى سبحان است . لذا واجب است كه مردم تنها او را ولّى خود بگيرند .
( 10 )
( وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبِّي عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ )
: ( و در هر امرى كه اختلاف كنيد حكم آن به عهدهء خداست ، اين چنين است خدايى كه پروردگار من است و من فقط بر او توّكل مىكنم و به سوى او باز مىگردم )
در اين آيه به حجّت چهارم در انحصار ولايت الهى مىپردازد .
مىفرمايد هر اختلافى كه شما داشته باشيد خواه در عقيده و خواه در عمل يا غير آن ، حكم حقيقى و داورى آن در نزد خداست ، پس اختلافات مردم در عقايد و اعمالشان تنها بوسيله احكام و قوانين تشريعى بر طرف مىشود كه آن هم بدست خداست . از آنجا كه حكم حاكم بين دو طرف مورد اختلاف ، همان احكام و تثبيت حقّى است كه به جهت