تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
ذيل و جواب ميگيرند .

( صورت استفتاء عين ترجمه )

چه بايد كرد با امام المسلمين اگر مخالفت كند با شريعت و بسوزاند كتب دينيه را و بيهوده مصرف كند بيت المال را و بىسبب بكشد و حبس كند و تبعيد نمايد رعيت خود را و مرتكب هرگونه مظلمه بگردد و مخالفت كند قسمى را كه ياد نموده و باعث شود فتنه بزرك را ميان مسلمانان و جنك و جدل ميان مسلمانان بياندازد بعلاوه كه خلع او در اغلب بلاد اسلامى اعلان شده باشد و او اعتراف بخلع خود نكند چنان كه اخبار صحيح بر آن دلالت دارد پس آيا بر اولياى امور خلع زيد مذكور از امامت و عزل او از سلطنت يا اقاله نمودن او خصوصا اگر محقق شد كه در بقاى او ضرر عظيم است و در خلع او صلاح ظاهر جائز است يا خير . شيخ الاسلام جواب مينويسد ( مىشود ) كتبه الفقير السيد محمد ضياء الدين عفى عنه و بعد از صدور جواب هيئتى از مجلس معين گشته ميرود بسراى يلدوز بسلطان خلع او را از سلطنت ابلاغ مينمايد رئيس اين هيئت اسعد پاشا است هيئت در اول ورود بيلدوز برميخورند بيكدسته از سربازان ساخلوى و از آنها رخصت گرفته وارد سراى ميشوند جواد بيك باش كاتب ( منشى حضور ) سلطان آمده ميپرسد براى چه آمده‌ايد رئيس هيئت سبب آمدن خود را به او ميگويد جواد بيك ميخواهد داخل قصر شود در قصر بسته است بسيار در را ميكوبد تا باز ميكنند داخل شده پشت در قريب سى نفر غلام سياه مستحفظ ايستاده و عبد الحميد در سالون عمارت موسوم به ( تسليط كوشك ) مىباشد چون هيئت وارد سالون شده با سلطان مواجه مىشود عبد الحميد ردنكت سياهى دربر دارد و با حالت اضطراب كنار ميز تحريرش ايستاده پسر كوچكش عبد الرحيم در كنار او مىباشد سلطان پيش آمده ميپرسد براى چه كار آمده‌ايد اسعد پاشا قدم پيش نهاده سلام نظامى داده ميگويد مطابق فتواى شيخ الاسلام ملت شما را از سلطنت خلع كرد عبد الحميد از شنيدن اين خبر متوحش مىشود و لكن خوددارى نموده ميگويد اين تقدير خداست اما حيات من و ساكت مىشود اسعد پاشا ميگويد ملت حيات شما را ضمانت مىكند عبد الحميد حالا ميگوئيد ولى بعد