چه ميكنند من با برادرم « 1 » سى و سه سال مدارا كردم و گذاردم او زندگانى كند قداسو افندى يكى از اعضاى هيئت ميگويد ضمانت ميكنيم كه خطر براى شما نباشد عبد الحميد - كجا بايد منزل كنم اسعد پاشا - ما نميتوانيم جواب اين حرف را بدهيم چونكه بما دستورى داده نشده است عبد الحميد - ميخواهم در سراى چراغان « 2 » بمانم و لكن چون پرنس صلاح الدين آنجا ساكن است نميتوانم با او باشم او از سراى چراغان برود و سراى را به من واگذارد غير از اين مطلبى ندارم فقط تنى چند خدمتگزار به من واگذار كنند هيئت به او اطمينان ميدهد كه خواهش او را برآورند بالجمله هيئت مراجعت نموده شرح واقعه را بمجلس ميگويد و صداى زنده باد سلطان محمد خامس از مجلس بلند شده هيئتى از مجلس نزد سلطانمحمد رشاد خان رفته تبريك سلطنت به او ميگويند .
روز سهشنبه 7 ربيع الثانى هزار و سيصد و بيست و هفت ( 1327 ) سلطانمحمد - رشاد خان بمجلس آمده رسم تحليف بجاى ميآورد شهر را زينت مينمايند شب چهارشنبه چراغانى عالى ميكنند و در همان شب پس از گذشتن چهار ساعت عبد الحميد را با سى نفر از اهل و عيالش در قطار راهآهن با عدهئى مستحفظ برياست فتحى بيك بسلانيك ميفرستند آنجا محبوس مىشود و سراى يلدوز را تصرف مينمايند و دولت بىپايانى بىخون دل نصيب ملت عثمانى ميگردد در همان وقت نگارنده با همسفر خود در قايق نشسته بتماشاى چراغانى دريائى ميرود هنگام مراجعت كه ميخواهد در اسكله سركچى پياده شود يك كشتى كوچك بىچراغ در تاريكى و به آرامى از قايق ما ميگذرد بطوريكه قايق بخطر غرق نزديك مىشود و زود خود را دور ميگيرد اين كشتى است كه سلطان حميد را در سركچى پياده كرده براهآهن سلانيك مىرساند طورى كشتى مزبور ساكت و آرام است كه بدان ميماند كسى در آن نيست و اين تستر براى اينست كه مبادا فتنهئى برپا بشود .
هامش
( 1 ) مراد سلطان محمد خامس است كه بجاى عبد الحميد مينشيند .
( 2 ) سراى چراغان همان سرايست كه چند سال سلطان مراد در آن محبوس بود در كنار بغاز به سفر .