را بآبادى رسانيده در حالتى كه خانهاى رعيتها پر است از سوار و پياده و كسى را راه نميدهند . هوا تاريك شده باران بشدت مىبارد و در خانهئى را گشوده ديدم بدهليز مسقف آن از باران پناه بردم در اين حال پيرمردى از اهل آبادى از خانه درآمده گفت در اين خانه منزل يافت نميشود اصرار كردم كه آنجا بمانم چون صداى مرا شنيد پيش آمد نگاهى به صورت من كرد و سلام و تعارف آشنائى نمود و گفت من شما را ميشناسم و در قم شما را ديدهام كه نطق ميكرديد با من بيائيد تا براى شما منزلى پيدا نمايم سخنان مرد پير مرا خوشحال كرده از خانه بيرون رفتم قدمى چند كه دور شديم بيك خانه اشاره كرد و گفت آنجا منزل هست اين بگفت و بسرعت برگشته در را روى ما بست در صورتى كه در آن خانه هم منزلى يافت نميشد رفتار حيلهآميز پيرمرد مزبور بيشتر موجب پريشانى حال من شده ناچار به خيال افتادم صاحبمنصب سواران را پيدا كرده بتوسط او اسباب آسايشى فراهم نمايم يكى از مردم ده مرا از ديوارى بالا كشيده بخانهئى وارد كرد كه سرهنگ سواران در آن خانه بود اتفاقا سرهنك مزبور عبد اللّه خان خيابانى با من آشنا بود از ورود من خوشحال شد و بپذيرائى پرداخت گفتم پيش از پذيرائى من قافله در راه مانده را بايد به منزل رسانيد و قورخانه در صحرا ريخته را جمعآورى كرد عبد اللّه خان جوانان خود را مأمور انجام اين خدمت كرد همين كه جوانان رفتند و خيال من راحت شد قصه حيلهبازى پيرمرد را براى سرهنك نقل كردم در حالتى كه دو مرد پير در كنار كرسى نشسته بودند و من غافل بودم كه اين خانه همان خانه است كه از آنجا بيرون شدم و پيرمردى كه در مقابل من نشسته است همان است كه مرا از خانه بحيله بيرون كرد همين كه شروع بنقل كردن حكايت كردم ديدم پيرمرد دست خود را مقابل صورت گرفت از اين كار حدس زدم شايد اين همان مرد باشد بالاخره ديد مطلب پوشيده نميماند بمعذرت خواستن درآمد و گفت من همان سگ روسياه هستم صاحب اين خانه هم نيستم بلكه امشب اينجا مهمانم تقصير مرا ببخشيد بخشيده شد و چون پاسى از شب برفت جوانان در حالتى كه قورخانه را با دوش خود از مسافت دور بآبادى رسانيده بودند بازگشتند و آن شب گذشت فرداى آن روز از شهرك گذشته بجانب ماران كه آبادى است در خاك خزل روانه شدم اردوى نظام السلطنه را از اول
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 315
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص٣١٥