تا آخر بدقت مشاهده كردم از ژاندارم و سرباز و سوار چريك و مجاهد و غيره بيش از سه هزار نفر نبود و يك قسمت اين جمعيت خانواده نظام السلطنه بود كه بعراق عرب ميرفتند در صورتى كه نظام السلطنه با كنت كانيتز قرار داده بود چهار هزار نفر سوار كارى همراه خود داشته باشد اردوى مزبور آنمقدار كه سوار لرستانى بود بيك جمع غارتگر شبيهتر بودند تا بمدافعين از وطن مهمتر قسمت اين سوار از طايفه حسنوند بودند در تحت رياست سردار امجد حسنوند مرد طماع غارتگر سوار مزبور ميريخت بدهات اطراف و از هرگونه ستمگرى درباره بيچارگان مكرر غارت شده دريغ نميكرد قسمت ديگرش سرباز سيلاخورى بود كه نمونه از كار آنها را به زودى خواهيد خواند باقيماند يكقسمت كه براى جنگ ميرفتند و آن قسمت ژاندارمرى بود .
بهرحال اين روز را با كمال افسوس از آگاه شدن بر كميت و كيفيت اردوئى كه در مقابل قشون روس بايد بجنگد به آخر رسانيده در حيرت شديد فرو رفته راه طى ميكردم چون منزل نزديك شد شتاب كردم زودتر به منزل رسيده جايگاهى بدست آورم در اين حال سربازى از مردم سيلاخور به من برخورده بمناسبتى آغاز گفتگو كرد جوانى چابك و طرار بود افسردگى زياد مرا بر آن داشت كه رشته صحبت را با او نگسلم خصوصا كه هرقدر تندتر سير ميكردم بچابكى در پاى ركاب من ميآمد و چون بآبادى رسيديم از رفيقان خود در گذشته بخدمتگذارى من پرداخت ملازم من كه كمكى براى انجام وظايف خود ديد فرصتى بدست آورده بار خدمت را بدوش وى گذارد سرباز مزبور بفوريت هيزم جمع كرده تنورى بر افروخت قدحى خمير آماده از خانه كدام بينوا بياورد مرغى گرفت واريت كرده نان و كبابى حاضر نموده و نصيحت مرا كه تجاوز بمال مردم نكند نپذيرفت و چون من و نوكرم از خوردن نان و بريان نا مشروع امتناع كرديم همه را خود بخورد اين جوان از دزدان ماهر و از چپاولان عيار بود چه از همان خانه چون كه متعلق به پيره زالى كور بود چيزى كه قابل ربودن بود در ربود اما بملاحظه نمكخوارگى دستبردى بمختصر اسباب زندگانى ما نزد و اين از غرائب بود .
بهرحال فرداى آن از ماران بجانب صحنه روانه شديم چون بنزديك بيد سرخ رسيديم آثار استحكامات نظامى در دو طرف گردنه هويدا گشت خندقهاى متعدد به طرز
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص٣١٦