تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
كه در محاوره با اطفال سويس تميز داده نميشد اجنبى بوده باشد بعد از بازگشتن من از سفر انگلستان بسويس و اقامت در شهر لوزان او را هم بلوزان آورده امتحان ميدهد و بمدرسه علمى لوزان وارد ميگردد در لوزان ميماند و چيزى كه تصور نميشود اين است كه او دوباره به شهر ووه بازگشت نمايد اما در موقعى كه ميخواهيم بايران برگرديم اتفاقا اسبابى فراهم مىشود كه مجبور ميشويم باز او را به آن شهر برده در يك مدرسه شبانه‌روزى كه در بالاى ووه است بسپارم روزى كه او را به آن محل ميبرم از كنار قبرستان ووه ميگذريم بىاختيار آهى كشيده ميگويد چه قبرستان غمناكى است اين سخن او در اين حال در قلب من تأثير شديد مينمايد به حدى كه ميخواهم از خيال سپردن او به آن مدرسه منصرف گردم ولى باز قوت قلب خويش را از دست نميدهم و خيال خود را تعقيب مينمايم روزى چند پيش از حركت ما به طرف ايران او براى سنجيدن جا و مكان خود در ووه ميماند و ما در لوزان در اين حال يكى از آشنايان كه او خود مرا بسپردن طفل خويش در آن مكان راه‌نمائى كرده بود خطى ميرسد و مينويسد تحقيقاتى شده است اين مدرسه براى طفل شما بدعاقبت است او را از آنجا درآوريد چون ميدانستم ميان او و صاحب آن مدرسه كدورتى حاصل شده اين سخن را حمل بر غرض نموده اعتنا به آن خيرخواهى نكردم خصوصا در شرف مسافرت بوديم و وقت براى تغيير مكان او نبود تنها از پسرم پرسيدم آيا رفتار ناپسندى در آن خانه ديده مىشود گفت نه و من از بودن در اين محل خشنودم يك ماه به مسافرت ما مانده است در روزنامه خوانده مىشود زن ايتاليائى بلوزان آمده پيش‌گوئى مىكند و بهركس هرچه گفته مطابق واقع شده خانم عيال من اصرار مىكند برويم اين زن را ببينيم در ملاقات آن زن و در ضمن مذاكراتى كه مىشود ميگويد بعد از سه ماه مصيبتى بخانواده شما ميرسد عيال من مضطرب مىشود ولى او را آرام ميكنم و ميگذرد در روز حركت از گارلوزان به طرف برلن كه فرزند من مجد الدين بمشايعت ما آمده است و در اين گار آخرين ملاقات ما حاصل شده او به طرف منزل خود ميرود و ما بجانب برلن از ديدن حال حزن‌انگيز او و جدائى كه به ظاهر براى چند ماه بيش نيست ملامت شديدى كه نظيرش را در تمام عمر نديده‌ام در قلب خود احساس مينمايم و همه را حمل بر انس و علاقه ميكنم گاهى