تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
اگر از طرف يك دسته به كسى ستم ميشد ستمكشيده به دسته ديگر متوسل گشته او را حمايت ميكردند . قوه ديگر ناشى بود از روحانيان خداپرست كه در هرشهر و ديار ايران و عراق عرب متعدد موجود بودند و از جمعى روحانىنمايان شركاء ستمكاران - خداپرستان آنها وجودشان بركت بود و موجوديتشان گرچه در گوشهاى انزوا بود موجب هزار گونه ملاحظه و در واقع پشت و پناه حقيقى ملت و دولت بودند . روحانىنمايان آن عهد و زمان نيز اغلب مردم آبرومند و داراى حيثيات شخصى بودند كه حيثيات مزبور ميتوانست از بسيارى از تجاوزات آنها جلوگيرى نمايد و سدى در برابر هوسناكيهاى ايشان بوده باشد بعلاوه از روحانيان حقيقى انديشه داشتند اين بود كه راه چاره براى ستمديدگان از طرف آنها هم بسته نبود و مضرت وجودشان اغلب چاره‌پذير بود . اما در اين عهد و مخصوصا در سنوات اخير در مبادى اين دو قوه عكس تمام آنچه در ازمنه سابق بود ديده مىشود و هيچيك به صورت و معنائى كه از پيش بوده باقى نمانده است و اما قوه دولت بعد از خلع محمد عليشاه اين قوه از سلطان احمد شاه نابالغ ناشى بود كه مدت چهار سال در انتظار تاج‌گذارى ميگذرانيد و اكنون دارد بآرزوى خود ميرسد بى آنكه بداند سلطنت چيست و مملكت كدام است و از نيابت سلطنت كسانى كه بدست صاحبان هوا و هوسهاى گوناگون اسير بوده مانند عضد الملك شخص معقول مؤدب مذهبى سياست ناشناس و يا مانند ناصر الملك عالم سياست‌شناسى كه نميتوانسته است صلاح ملك و ملت را بر ملاحظه حيثيت و دارائى خود مقدم بدارد و از وزرائى كه اغلب با يكديگر ضد و ناسازگار بوده‌اند با وجود اينكه اهليت داشتن بسيارى از آنها هم براى آنمقام محرز نبوده است بلكه مكرر اشخاص نااهل بشغل وزارت ميرسيدند بعلاوه معارضين تخت و تاج چه از خانواده سلطنت و چه از چپاولان داخلى در نقاط مختلف مكرر حمله كرده قوه مستقيمى براى دولت در دفع آنها موجود نبوده است و مجبور بوده‌اند زمام امور را بدست رؤساى بختيارى بدهند كه قوه شخصى آنها قائم مقام قوه دولت بوده باشد و بديهى است حكومت ايلاتى در مملكتى مانند ايران با اوضاع ايلات ديگر و رقابتى كه در آنها هست چه اثر مىكند